گنجور

شمارهٔ ۱۸۵۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی

وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی

گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجب

که شود مشک تتار از غم تو شیدایی!!

بر دل من غم زلف تو گره بر گره ست

با تو بگشایم اگر پیش کسی نگشایی

مردم چشمی و شد خانه چشمم تاریک

تا تو در خانه دیگر شدی، ای بینایی

سوی دیوار چه آیی که نیاید، صنما

هیچگه صورت دیوار بدین زیبایی

هم بدان بام چو مهتاب طوافی مکن

آفتابی تو، چرا بر سر دیوار آیی؟

چند از دور، حبیبا، به سوی من نگری

چند هر ساعتی از خویشتنم بربایی

بخت یاری دهدم، گر تو به من یار شوی

دولتم رو بنماید، چو تو رو بنمایی

دوش پیغام تو بر ما برسیده ست، امروز

جان به شکرانه فرستیم، چه می فرمایی؟

بکشیدم سر زلف تو و خسرو داند

آنچه من می کشم امروز بدین تنهایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام