گنجور

شمارهٔ ۱۸۵۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی

جور از حد نبری، حد جفا بشناسی

من جز از تو نشناسم به حق خدمت تو

تو نه آنی که حق خدمت ما بشناسی

تو که از کبر و منی می نشناسی خود را

من مسکین گدا را کجا بشناسی

ز فراقت ز ضعیفی همه خلقم بشناخت

ور تو بینی نه همانا که مرا بشناسی

بسته موی توام، ور به تنم در نگری

موی در موی کنی فرق و مرا بشناسی

برده ای صد دل و زنهار که نیکو داری

که دلم زان همه دلها، صنما، بشناسی

از درون سوختگی دارد و از بیرون داغ

این نشان بهر همان است که تا بشناسی

چون درون جگرم جای گرفتی زنهار

چون بریزی نمکی از لب و جا بشناسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام