گنجور

شمارهٔ ۱۸۱۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگر تو سرگذشت من بدانی

دگر افسانه مجنون نخوانی

همی گوید «برو بیدار می باش

مکن تعلیم سگ را پاسبانی »

ز من پرسی که همدردان چه کردند؟

ترا دادند جان و زندگانی

مرا گرد سر آن چشم گردان

که تا بر من فتد آن ناتوانی

نماندم استخوانی هم که باری

سگ تو باشد از من میهمانی

طبیبم داغ فرماید، نداند

که صد جا بیش دارم در نهانی

به بالینش منالید، ای اسیران

که بس شیرین بود خواب گرانی

مرا جان در وفاداری برآمد

هنوز اندر حق من بدگمانی

به قتل خسرو آمد عشق و شادم

که یاری همرهی شد آن جهانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام