گنجور

شمارهٔ ۱۷۶۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جان بهانه طلب و شکل تو نازآلوده

من نیم زیستنی، جان چه کنم بیهوده؟

بس که در سایه دیوار تو در فریادم

ز آه من سایه دیوار تو هم ناسوده

چشم تو کشتن من گفته که از غم برهم

رحمتش باد که این مرحمتم فرموده

با تو در خواب مرا پهلوی آزاد نسود

گر چه بر خاک درت پهلوی من شد سوده

برسانی ز من، ای گریه، گر آن سو گذری

خدمتی چند به خونابه چشم آلوده

سال ها شد دل من رفت و ندانم به کجاست؟

از که پرسم خبر آن دل گمره بوده؟

قلب باشد نه دل آن که تو در وی بینی

ته همه عقل و زبر پاره عشق اندوده

ندهم قصه سوز دل خویشش، زیراک

شعله ای گیرد، ترسم، به دلش زان دوده

یارب، از سوز دل ما تو نگاهش داری

گر چه بر خسرو دل سوخته کم بخشوده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام