گنجور

شمارهٔ ۱۷۲۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر کنی گشت چمن با شوخ و با شنگی دو سه

باغ صد رنگ آورد از بوی و از رنگی دو سه

هر مژه از نرگست گویا زبانی شد که هست

بهر دل بردن درو افسون و نیرنگی دو سه

گر منت جان خوانم و جان دیده و دیده جگر

دوستم آخر مکن دل بد ازین ننگی دو سه

عاشقانت را چو ناید خواب، غم گویند باز

بر درت افتاده هر شب خسته دل تنگی دو سه

خشم هاگیری که نبود آشتی، ور باشدت

با شدت اندر میان آشتی جنگی دو سه

چون به بازی سنگ بر عاشق زدن کار بتانست

ای بت، آخر بر من بی سنگ هم سنگی دو سه

وه که خسرو چون زیدگر همچو تو باشد به شهر

شوخ چشم و خیره و بازنده و شنگی دو سه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام