گنجور

شمارهٔ ۱۶۷۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند تو

جایی که آن کمند شود پای بند تو

آموخت چشمهای مرا گریه های تلخ

در دیده خنده های لب نوشخند تو

شویم ز گریه روی زمین را که هست حیف

کافتد به خاک سایه سرو بلند تو

ای پندگو که گوییم از عشق او بخیز

چون دل به جای نیست، چه خیزد ز پند تو

تا کی هنوز در دلت از خسته غبار

کز خون دل نشاند غبار سمند تو

دل تنگیم بکشت، مفرمای عیب اگر

تنگ است این قبا به تن ارجمند تو

دلهاست آخر این، نه سپند، اینچنین مسوز

یک پند من به گوش کن، ای من سپند تو

گو تا به روح من کند از بعد مردنم

کش گر بود نصیبه ز حلوای قند تو

گرد آر زلف را که ز عالم برون گریخت

خسرو هنوز می نجهد از کمند تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام