گنجور

شمارهٔ ۱۶۶۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو

مردمی باشد که بنشینی چو بینایی درو

ماه را با چون تویی باری که نسبت می کند

نیست چون عیاری و شوخی و رعنایی درو

در رخت گم گشت عقل و گفت، یارب، چون کنم

وصف زیبایی که حیران است زیبایی درو

عشق استاد است و شاگردش بلای کوی دوست

مکتبش بدبختی وتعلیم رسوایی درو

تشنه تو میرد آب زندگی گر بیندت

زنده ای سیراب گردد گر فرود آیی درو

گرد کویت را نبیزم من به دامان دو چشم

زانکه گم گردد دل بد روز هر جایی درو

خلق گوید، خسروا، از عشق کی دیوانه شد

چون کند بیچاره، چون نبود شکیبایی درو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام