گنجور

شمارهٔ ۱۶۴۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان

مهر خورشید لقایی ست که گفتن نتوان

غم بالاش مرا کشت، نمی یارم گفت

راستی را چه بلایی ست که گفتن نتوان

هر نفس دم چو نی از پرده عشاق زدن

کار بی برگ و نوایی ست که گفتن نتوان

تا بدیدم خم ابروی هلال آسایش

قدم انگشت نمایی ست که گفتن نتوان

مهربانی که ندارد سر سودای کسی

در سر بی سر و پایی ست که گفتن نتوان

خسروا، داد ازین می که به مهرش بکشم

کین می ناب ز جایی ست که گفتن نتوان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام