گنجور

شمارهٔ ۱۶۳۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از آن خویش کنم من که جان دهم بستان

که ز آن خود نشنوی تو به حیله و دستان

بدین صفت که ز سر تا قدم همه شکری

حلال بادت شیری که خوردی از پستان

چه باشد ار به سر وقت من رسی وقتی

چو مکرمان به سوی کلبه تهی دستان

برون خرام که تا پارسای ثابت حال

فدم درست نیارد نهاد چون مستان

مرا که دعوی بازار زهد و تقوی بود

به یک کرشمه چشمت تمام بشکست آن

من ضعیف چه مرد غمت که بازوی عشق

به پنجه تاب دهد دست رستم دستان

صلای عیش دهندم مرا که دل جایی ست

چه جای رفتن باغ است و گشتن بستان

غلام ناله دیوانگان روی توام

خوش است زمزمه مرغ در بهارستان

گهی گهی دل من شاد کن به دشنامی

دعای خسرو مسکین بدین قدر بستان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام