گنجور

شمارهٔ ۱۶۱۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جانا همان و دل همان درد من شیدا همان

هر کس به سودای گلی، جان مرا سودا همان

در باغ هر کس از گلی مست و من شوریده را

دیده به سوی سرو و گل اندر دل شیدا همان

گویند کز بهر چرا چندین خوری غم، چون کنم

کآمد خوشی بخش همه، بخش من تنها همان

زاهد، به محرابم مخوان، صوفی، ز تسبیحم مگوی

ماییم گویی ذنبی محراب و درد ما همان

سویش به پای خود شدم، وز پای دیگر آمدم

این بار سر خواهم نهاد آن را که مست پا همان

جانا، چه گویم درد خود با تو که بهر جان من

تو دل همان داری و من آن لعبت خارا همان

دل پر ز سودای لبت، در سینه جانی خشک و بس

نرخ متاع از حد برون، درویش را کالا همان

گفتی وجودت خاک شد، آن خاک را جا بر درم

من زحمت خود می برم، ماند مگر بر جا همان

چندان بی جویی کشتنم کان غم که دارد هجر تو

خواهی شنیدن ناگهان امروز تا فردا همان

پندم دهند و نشنوم، خواهم که هم صبری کنم

چون تو به خاطر بگذری، دل باز خسرو را همان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام