گنجور

شمارهٔ ۱۶۱۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در ره عشق از بلا آزاد نتوان زیستن

تا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن

دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پای

بر امید صبر بی بنیاد نتوان زیستن

قوت جان من تویی، چند از صبا بویی و بس

آخر این کس مردن است، از باد نتوان زیستن

دل مرا شاهد پرست و ناز آن بدخو بلا

با چنین دل از بلا آزاد نتوان زیستن

من به جان مرغ اسیر و خلق گوید صبر کن

ایمن اندر رشته صیاد نتوان زیستن

هر کجا گفتار شیرین رخنه در جان افگند

حاضر مردن کم از فرهاد نتوان زیستن

گر چه من سختی کشم، آخر جفا را هم حد است

هم تو دانی کاندرین بیداد نتوان زیستن

روزگار من پریشان شد ز یاد زلف تو

در چنین ویرانه آباد نتوان زیستن

جور کش، خسرو، مزن دم از جفای دوستان

روز و شب با ناله و فریاد نتوان زیستن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام