گنجور

شمارهٔ ۱۶۱۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل گمگشته به بازار خریدن نتوان

ور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان

عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک

این متاعی ست که بسیار خریدن نتوان

مردمی کن قدری، چند درشتی و جفا؟

گل خرد هر که بود، خار خریدن نتوان

آه دل نیک نباشد، تو جوانی آخر

جان من، روز و شب آزار خریدن نتوان

بی گناهی تلف سوختگان سهل مگیر

زانک جان است به بازار خریدن نتوان

جان به سودات نهم، لیک بدین نقد حقیر

ناز آن نرگس بیمار خریدن نتوان

ما هلاک و تو به درویش نبینی، چه کنم؟

دولت و بخت به بازار خریدن نتوان

خسروا، زر به میان آر، چه جای سخن است

بر چون سیم به گفتار خریدن نتوان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام