گنجور

شمارهٔ ۱۵۹۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چنین که بی تو زمان نمی توان بودن

نه مردمی بود از چشم ما نهان بودن

دمی به سوی من آی، ار چه عیب شاهان است

به کنج محنت درویش میهمان بودن

ز دیده گوهر و در بر درت فشانم، از آنک

نه دوستیست به کوی تو رایگان بودن

صبور بودنم از دیدن رخت گویند

چرا ز دیده نباشم، اگر توان بودن؟

ز سینه ام نه همانا برون روی همه عمر

چنین که خوی شدت در میان جان بودن

ملامتت نکنم گر جفا کنی، زیراک

رها نمی کندت حسن مهربان بودن

به بند سخت شدن، در شکنجه جان دادن

از آن به است که در بند نیکوان بودن

طریق بوالهوسان است نی ره عشاق

ز عشق لاف، پس از فتنه بر کران بودن

مپرس قصه خسرو، چه جای پرس آن را

که حیرت رخت آموخت بی زبان بودن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام