گنجور

شمارهٔ ۱۵۷۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بنشست عشق یار به جانم چنان درون

کز عافیت نماند نشانی در آن درون

خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز

آن آتشی که هست درین استخوان درون

هر کس زدی ز مردن فرهاد داستان

ما نیز آمدیم در این داستان درون

یارب، کسی بد که زبانم برون کشد

یک دم ز ناله می نرود از دهان درون

گفتم چو دیدمش که به جانش درون کشم

او رفت بی اجازت من خود به جان درون

در هر دلی که در نرود دلبری بسوز

آتش به خانه اش که نشد میهمان درون

خوش وقت آن زمان که بود گاه مردنم

آن بت در آید از در من ناگهان درون

مردم بر آستان و نرفتم درون، کنون

خاکم نگر که باد برد ز آستان درون

ای مرغ جان، بخند یکی تا برون پرد

مرغی که برنشست در این آشیان درون

گفتی که خسروا، به دلم جای کرده ای

خشنودم، از درم نبری که یک زمان درون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام