گنجور

شمارهٔ ۱۵۷۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن

قربان هزار چون من بر چشم ناتوان کن

رویت بلاست، بنما، تا جان دهند خلقی

در عهد خود ازینسان نرخ بلاگران کن

از دیدن تو مردم تا بزیم و نمیرم

در شخص مرده من خود رابیار و جان کن

از نوک غمزه تا کی خونها کنی دمادم

شهری بکشتی، اکنون شمشیر در میان کن

از کویش غم تو بگسست بند بندم

یک جرعه ای میم ده پیوند استخوان کن

از لب چو دیگرانم چون شکری ببخشی

باری طفیل ایشان خاکی در این و آن کن

گر دل بری، توانی، ور جان بری ز من هم

تسلیم تست خسرو خواه این و خواه آن کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام