گنجور

شمارهٔ ۱۵۲۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از همچو تویی برید نتوان

بر تو دگری گزید نتوان

تا چند کشم جفایت آخر

محنت همه عمر دید نتوان

زین پس من و جور عشق و تسلیم

کز آمده سر کشید نتوان

غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟

خود پرده خود درید نتوان

یاران عزیز، پند گویند

گویند، ولی شنید نتوان

من کز پی خواریم چه تدبیر؟

عزت به درم خرید نتوان

بی یاری بخت کام دل نیست

بی پر به هوا پرید نتوان

ایوان مراد بس بلند است

آنجا به هوس رسید نتوان

این شربت عاشقیست خسرو

بی خون جگر چشید نتوان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام