گنجور

شمارهٔ ۱۴۹۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهم

نهانی خنده ای هم زان لب و دندان نمی خواهم

به غمزه زاهدان را کش، به ناوک مصلحان را زن

که من خون پلید خود بر آن دامان نمی خواهم

سر لبهات گردم، سبزه شان آغاز شد آن گه

وگر زین بگذرد، من زیستن چندان نمی خواهم

ز مستیت ببین چندین زیان صبر و دل دارم

مگر یک سود کان دم بوسه را فرمان نمی خواهم

به رویت آرزومندم، مدار از من دریغ آخر

که بت می جویم، ای کافر، ز تو ایمان نمی خواهم

مرا کش، ای نکوخواه و دعای بد مکن او را

که من این راز دل می خواهم و از جان نمی خواهم

طبیبا، درد عشق است این و خوش می آیدم مردن

رها کن درد من بامن که من خود جان نمی خواهم

برو، ای عهد مستوری، درآ، ای دور بدنامی

که من دیوانه عشقم، سر و سامان نمی خواهم

چو کار از زر برآید، کیمیا می خواهم، ای گردون

بده، سهل است این، خاک در سلطان نمی خواهم

جلال دین و دنیا شاه پرور، زآنک می خواهم

به دولت عمر او، وان عمر را پایان نمی خواهم

ز دست بیدلی خسرو به جان آمد، اگر بخشی

دلی می خواهم از تو، لیک آبادان نمی خواهم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام