گنجور

شمارهٔ ۱۴۹۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم

کم زان که فتاده به سر کوی تو باشم

کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و این درد

یک روز مگر راتبه خوی تو باشم

هر صبح به قبله همه خلق و من بدکیش

افتاده در اندیشه ابروی تو باشم

روز از هوس قد تو گشتم به چمنها

شب نیز در اندیشه گیسوی تو باشم

خورشید برآید، خبرم نبود و مه نیز

بس گر دل پر خون به غم روی تو باشم

بنواز به یک ناوکم، ای ترک، که باری

من نیز طفیلی خور آهوی تو باشم

آن دم که تو در کشتن من دست برآری

خلقی همه سوی من و من سوی تو باشم

نآیم به در از منت دشنام تو هرگز

با آن که همه عمر دعاگوی تو باشم

این است بهار دل خسرو که چو غنچه

صد پاره جگر از هوس روی تو باشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام