گنجور

شمارهٔ ۱۴۴۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نبودی آن که منت دلنواز می گفتم

چرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟

همه حکایت ناز تو گفتمی، زین پیش

کنون بلای من است آن که ناز می گفتم

دلا، بسوختی و تلخ می نمود ترا

من ار ز پند حدیثیت باز می گفتم

خوش آن شبی که به روی تو باده می خوردم

به آب دیده همه شب نیاز می گفتم

عظیم درد سر آورد نازنین مرا

که من فسانه به غایت دراز می گفتم

دلش گر از سخن من گرفت، بر حق بود

که دردهای دل جانگداز می گفتم

هر آن سخن که ازو یاد بود، شب تا روز

تمام می شد و هر بار باز می گفتم

خیال خنده نمی سوخت جان خسرو و من

دعای آن لب کهتر نواز می گفتم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام