گنجور

شمارهٔ ۱۴۳۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم

که کشته می نشود آتش جگر به سبویم

طفیل خاک یکی جرعه ریز بر سر من، ریز

که گرد تو به ازاین دلق بی نماز بشویم

نگنجم ار به در زاهدان ز بهر تبرک

بس است خدمت رندان مست بر سر کویم

خوش آن خمار پیاپی که لعبتان خماری

شبم دهند شراب و ره درونه ربویم

به یک سفال لبالب فروختم همه جنت

که درد نقد به از سلسبیل نسیه بجویم

حریف بیشتر از من شود خراب که پیشش

به هر پیاله سرودی ز درد خویش بگویم

صلاح رهزن من شد که ذوق بت نگرفتم

کجاست شاهد بت رو که ره به قبله بجویم؟

به بت پرستی خلقی که سنگسار کنندم

نه صبر آن که ز سنگی بود ز روی برویم

دلم به خدمت او بود دوش گفت که خسرو

تو دانی و در مسجد که من سگ در اویم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام