گنجور

شمارهٔ ۱۳۸۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دوش رخ بر آستانش سوده ام

گرد دولت را بر او اندوده ام

جان بهانه جوی و می بینم رخت

بین که من بر خود چه نابخشوده ام!

از درت سنگی زدندم نیم شب

سگ گمان بردند و آن من بوده ام

درپذیر، ای کعبه، چو مردم به راه

گر نکردم حج، رهی پیموده ام

کشت هجرم، خونبهایم این بس است

کاین قدر گویی که من فرسوده ام

دیدنت روزی به خوابم هم مباد

که شبی در هجر تو نغنوده ام

مستی خون خوردن است این در سرم

تو همی دانی که خواب آلوده ام

دل بسی جان می کند با من به عشق

در تب غمهاش از آن افزوده ام

ازتری خواهد چکیدن، گوییا

آن لبان لعل کش بستوده ام

غم بکشت و پرسیم، خسرو، چه حال؟

شکر کز لطف تو بخت آسوده ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام