گنجور

شمارهٔ ۱۳۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست

یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست

زان زلف مسلسل که همه برشکند باد

از روی تو بنگر که در ان زیر چه دیده ست

بر قافله صبر مرا نیست ولایت

امروز که مژگان تو لشکر نکشیده ست

این اشک به چشم من از آن جای گرفته ست

کاندر طلب وصل تو بسیار دویده ست

شبهاست چو گل غرقه به خونم که به سویم

از باغ وصال تو نسیمی نوزیده ست

آری، شب امید همه غمزدگان را

صبحی ست که تا روز قیامت ندمیده ست

طاقت چو ندارم که رسانم به تو خود را

فریاد رس، ای دوست، که طاقت برسیده ست

خسرو تن بیجانت به گلزار زمانه

مرغیست که او از قفس سینه پریده ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام