گنجور

شمارهٔ ۱۳۳۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نی مجال آن که او را از دل خود برکشم

نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم

دیده را گر حق آن نبود که دید او روی تو

من ز خونهایی کزو خوردم ز چشمش برکشم

گر نترسم زان که در خونابه ماند یار من

برکشم دیده به جای دیده او را در کشم

در رهی، کو رفت، این سر تا نگردد خاک ره

هم به خاک راه او زان خاک راهش برکشم

بر خودش خوانم، فضولی بین که می خواهم، به جهد

چشمه خورشید را در جنب نیلوفر کشم

عاقبت روشن شود همسایگان را سوز من

گر چه آه آتشین از خلق پنهان در کشم

چو بر آن سون تواند داشت، خسرو، سالها

گر توانم یک سخن زان لعل جان پرور کشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام