گنجور

شمارهٔ ۱۳۳۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم

صد دل گمگشته را از وی نشان بیرون کشم

آرزو دارم میانت بنگرم بی پیرهن

ماه من بگذار تاری از کتان بیرون کشم

نیم مزد روی تو صد جان بود، آن هم چو نیست

نیم جانی هست، اگر گویی، همان بیرو ن کشم

ملک جان بدهم لبت را درب های بوسه ای

هم به بوسه جان دیگر زان دهان بیرون کشم

خط تو در چشم من بنشست، تدبیری بساز

تا گلیم خود مگر ز آب روان بیرون کشم

چون جهان را بیم طوفان است ز آب چشم من

رخت هستی گر توانم، زین جهان بیرون کشم

بس که آه آتشینم در جهان دارد گذر

آبله، بینی، سراسر از زبان بیرون کشم

ای ترا صد کشته چون من، چند گویی کز جفا

خون بهمان ریزم و جان فلان بیرون کشم

یک شبی مهمان خسرو باش تا از جور تو

سینه را خالی کنم، راز نهان بیرون کشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام