گنجور

شمارهٔ ۱۳۱۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

امشب میان نوخطان سرمست و غلتان بوده ام

چمعم که باری یک شبی مست و پریشان بوده ام

در جمع خوبان بوده ام، گر بر تنی عاشق شدم

عیبم مکن، ای پارسا، در کافرستان بوده ام

گر من اسیر بت شدم، ای پارسا، عیبم مکن

آخر من گمراه هم روزی مسلمان بوده ام

با او بدم شب وین زمان در خود گمم، یعنی دلا

من آن گدایی ام که شب بر خوان سلطان بوده ام

پرسی که «با من بوده ای وقتی و غمها خورده ام »

دور از تو اکنون مرده ام آن روز با جان بوده ام

گفتی که «در دامان من خود را شناس و دست زن »

عمری که از شرمندگی سر در گریبان بوده ام

شد خسرو عشقم بلا، زین پس من و دیوانگی

رفت آنکه وقتی عقل را در بند فرمان بوده ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام