گنجور

شمارهٔ ۱۲۶۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عمری شد و ما عاشق و دیوانه بماندیم

در دام چو مرغ از هوس دانه بماندیم

هر مرغ ز باغی و گلی بهره گرفتند

مائیم که چون بوم به ویرانه بماندیم

وقتی دل و جان و خردی همره ما بود

عشق آمد و زیشان همه بیگانه بماندیم

یاران چو فرشته ز خرابات رمیدند

ما چون مگسان بر سر خمخانه بماندیم

در کوی بتان رفت همه عمر، دریغا

چون برهمن پیر به بتخانه بماندیم

ای بخت سیه روی، تو خوش خفت که شبها

ما با دل خود بر سر افسانه بماندیم

خاکستری افتاده نه دم مانده و نه دود

زیر قدم شمع چو پروانه بماندیم

ناگاه پری صورتی اندر نظر آمد

دیدیم در آن صورت و دیوانه بماندیم

خسرو، به زبانها که فتادیم ز زلفش

گویی تو که موییم که در شانه بماندیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام