گنجور

شمارهٔ ۱۲۳۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نترسم از بلا چون دیده بر رخساره ای دارم

که جان غم کشی بی غیرتی بیکاره ای دارم

بخواهم سوخت روزی عاقبت این آشنایان را

که هر شب بر سر کویش رهی خونخواره ای دارم

نظر در یار مشغول است و جان در بار بربستن

تو، ای نظارگی، دانی که من نظاره ای دارم

نمی دانم، حکیما، دل کجا شد در جگر خوردن

ببینی در غریبستان یکی آواره ای دارم

برآمد دودم از جان، چند سوزم زین دل پاره

مسلمانان، نه دل دارم که آتش پاره ای دارم

چو خاک خفتگان رفتم به رخ، و اکنون که حاصل شد

چگونه بر چنان یاری چنین رخساره ای دارم؟

ز آه خسروش، یارب نگیری گر چه آن نادان

نیارد هیچ گه در دل که من بیچاره ای دارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام