گنجور

شمارهٔ ۱۲۰۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش

بی چاره من اسیر دل مبتلای خویش

هم جان درون این دل و هم دوست، وه که من

خونابها خورم ز دل بی وفای خویش

فرداست ار به بنده جدایی، دلا، بیا

کامروز نوحه ای بکنم از برای خویش

تا من از آن دل شدم و دل ازان دوست

این جان من کیای من و من کیای خویش

من در هوای یار برم پی که بر پرم؟

پرنده به ز من که پرد در هوای خویش

یک تن چو صد نمی شود از بهر دیدنت

صد جا خیال خویش نشانم به جای خویش

جانا، رسم به کوی تو من آن کبوترم

کاید به میهمانی شاهین به پای خویش

بارنده بر تو ناوک آه و منت ز ره

بافم ز آب دیده ز باد دعای خویش

خسرو ز خویش بهر تو بیگانه شد، چنانک

گویی که هیچ گاه نبود آشنای خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام