گنجور

شمارهٔ ۱۱۹۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش

تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش

مباد آن پای را دردی خرامان کرد، گو بگذر

تو می دانی که خاک است آن، ولی خونست معجونش

نثاری گر کند چشمم به پیشت پا مزن، جانا

که حاصل شد به صد خون جگر هر در مکنونش

متاع دل برون کردم ز دل، ای یار، ازان گیسو

مجنبان سلسله کز دل نیارم کرد بیرونش

بترسم از چنان روزی که باشم رفته از عالم

تعلق همچنان باقی به سوی زلف شبگونش

دروغ است این که کرد آلوده از خون جامه یوسف

که چون بر چشم یعقوب آمد آلوده شد از خونش

به وصف لیلی ار شرمنده ام در عاشقی، باری

بحمدالله که شرمنده نیم از روی مجنونش

فسون خوان را به صد زاری همی بوسم قدم، لیکن

چه چاره چون پری حاضر نمی گردد به افسونش؟

حسد می بردی، ای دشمن، ز عقل و دانش خسرو

بیا تا بر مراد خاطر خود بینی اکنونش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام