گنجور

شمارهٔ ۱۱۹۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

او می رود و عاشق مسکین گرانش

چون مرده که در سینه بود حسرت جانش

بی مهر سواری که عنان باز نپیچد

آویخته چندین دل خلقی به فغانش

ناخوش همی آزارد و یا طالب خونی ست

ای خلق، بگویید به جوینده نشانش

یادست که در خواب شیش دیده ام، اما

از بی خبری یاد ندارم که چسانش

یادش دهی، ای باد، گهی نام گدایی

تا دولت دشنام برآید ز زبانش

بسیار بکوشم که بپوشم غم خود، لیک

آتش چو بگیرد نتوان داشت نهالش

از ناله ام ار خلق نخسپد، عجبی نیست

از بخت خودم در عجب و خواب نگرانش

خسرو، نگرانیش همه بر دل خود گیر

کوری دلی را که نباشد نگرانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام