گنجور

شمارهٔ ۱۱۹۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفت دل، نیست روشنم حالش

برو، ای جان، تو هم به دنبالش

من بدینسان که حال خود بینم

نبرم جان ز چشم اقبالش

چه خبر شهسوار رعنا را؟

که صف مورد گشت پامالش

هر که از شمع سوخت پروانه

کاتش دل فتاد در بالش

دل شناسد که چیست حالت عشق

نیست عقل حکیم دلالش

هر که بر حال عاشقان خندد

گریه واجب است بر حالش

من مسکین نه مرد درد توام

کوه البرز و پشه حمالش

در چه آن دم فتاد دل کامد

سوره یوسف از رخت فالش

چه درازست بین غم خسرو

که رود بی تو هر شبی سالش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام