گنجور

شمارهٔ ۱۱۶۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوش رفیقی او که گه گه در نظر می آیدش

لیک حیرانم که دل بر جای چون می بایدش

زلف بر بالین و او در خواب خوش، وه کای رقیب

با چنان تشویش دلها خواب چون می آیدش

صوفی ما دعوی پرهیزگاری می کند

باش تا ساقی مستان روی خود بنمایدش

ساقیا، چون دور گردانی ز خون من بشوی

آن لب ساغر که لبهای تو می آلایدش

عشق را اسباب خون من همه حاصل شده ست

یک کرشمه از سر ابروی تو می بایدش

باغ رو، جانا، که نرگس در هوای روی تست

روی گل می بیند، اما دل نمی آسایدش

عاشق مسکین و کنجی و خیالی و غمی

چون کند بیچاره، چون دل با کسی نگشایدش

نیست عاشق را دوایی بهتر از صبر و شکیب

گر بود دانا، چنین دانم همی فرمایدش

خسروا، دل بد مکن، گر یار بدخویست، ازآنک

هر چه با آن روی زیبا می کند، می شایدش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام