گنجور

شمارهٔ ۱۱۴۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل من برد، نتوان یافت بازش

که دستی نیست بر زلف درازش

شدم در کندن جان نیم کشته

ز چشم نیم مست و نیم نازش

به من بخشید اجلهای خود، ای خلق

که میرم هر زمان در پیش بازش

چرا محمود از غیرت نمیرد؟

که میرد دیگر پیش ایازش

به کار دوست جان هم نیست محرم

که با بیگانه نتوان گفت رازش

رها کن تا کف پایت ببوسم

پس آنگه شویم از اشک نیازش

شبی خواهم به بالینت شوم شمع

تو در خواب خوش و من در گدازش

دلم افتاد در چوگان زلفش

به بازی گوی دیوانه مسازش

جفاها می کنی بر من، مکن شرم

که شد شرمنده، خسرو زان نوازش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام