گنجور

شمارهٔ ۱۱۴۲

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تعالی الله، چه دولت داشتم دوش

که بود آن بخت بیدارم در آغوش

چو در گرد سر خود گشتنم داد

ز شادی پای خود کردم فراموش

دران چشمی که نی خفته نه بیدار

نه بیهش بودم از بودن نه باهوش

خوش آن حالت که گاه گفتن راز

دهانم بود نزدیک بناگوش

چه سودا می پزی، ای جان شیرین؟

مگس خفته چه بیند شربت نوش؟

دو سه بار، ای خیال یار، با من

بگو خوابی که دیده ستم شب دوش

سیه پوشیده رخسارش کنون، چشم!

زیم من هم به حق آن سیه پوش

گویم حال خود با کس که قصاب

به قصد گردن است و گشته خاموش

فغان خسروست از سوزش دل

بنالد دیگ چون زآتش کند جوش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام