گنجور

شمارهٔ ۱۰۹۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر

جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر

من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز

تو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر

من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کن

بار اول عمر و آنگه عهد و پیمانی دگر

وه که چندان جان محنت کش مرا سوزی، بسوز

خانه خالی کن که آدم باز مهمانی دگر

من در ین سودا ز جان خویشتن سیر آمدم

آنکه زو سیری نیاید هست او جانی دگر

زان لب چون آب حیوان کشته شد شهری تمام

ای خضر، بنما، اگر هست آب حیوانی دگر

بر دل من غارت کافر میارید، ای بتان

زانکه بود این کافرستان را مسلمانی دگر

هر چه ممکن بود کردم چاره و درمان خویش

بعد ازین جز جان سپردن نیست درمانی دگر

با چنین خونابه دست از چشمها، خسرو، بشوی

زانکه این خانه نیارد تاب بارانی دگر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام