گنجور

شمارهٔ ۱۰۵۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گل آمد و ز دوست صبایی نمی رسد

ز باغ وصل مهرگیایی نمی رسد

هنگام برگ ریز حیاتم شد و هنوز

زان نوبهار حسن صبایی نمی رسد

ما با سموم بادیه هجر هم خوشیم

گر زان شکوفه بوی وفایی نمی رسد

من چون زیم که هیچ شبی نیست کاین طرف

زان غمزه کاروان بلایی نمی رسد

سلطان به خواب ناز چه آگه ز خلق، چون

در گوش او فغان گدایی نمی رسد

در گنج غیب نقد تمنا بسی ست، لیک

ما را به چرخ دست دعایی نمی رسد

درد ترا حیات ابد باد در دلم

کان هم دواست، گر چه دوایی نمی رسد

کوشم که سر نهم به درت، لیک چون کنم

مردم به جهد خویش به جایی نمی رسد

گر خسروا، به وصل سزا نیستی، مرنج

ملک سران به بی سرو پایی نمی رسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام