گنجور

شمارهٔ ۱۰۰۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لبش در شکر خنده جان می برد

شکیب از من ناتوان می برد

پیاله به کف چون روان می شود

دل عاشقان را روان می برد

کمر بسته در دل درون می رود

پس آنگاه جان از میان می برد

چه شکل است این وه، که پیش حریف

همی بگذرد، دست و جان می برد

گرم پرسد از بردن دل کسی

اشارت کنم کان جوان می برد

سر زلف کاید همی بر لبش

نمک سوی هندوستان می برد

نگارا، جگر پخته کردم که چشم

خیال ترا میهمان می برد

شبی میهمان شو، ببین کارزوت

صبوری ز خسرو چسان می برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام