گنجور

شمارهٔ ۱۰۰۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو آن شوخ شب در دل زار گردد

مرا خواب در دیده دشوار گردد

دلم گرد آن زلف گردد همه شب

چو دزدی که اندر شب تار گردد

شب و روز گردد در آن کوی جانم

چو بادی که بر بام و دیوار گردد

بلایی جز این نیست بر جان مسکین

که آن شوخ در سینه بسیار گردد

مرا کشت و بیداری بخت ما را

هوس هم نیاید که بیدار گردد

طبیبم همان به که سویم نیاید

که ترسم ز درد من افگار گردد

چو بیزار شد یار، جان کیست، باری

رها کن که او نیز بیزار گردد

گرفتار از طعن بدگوی، یارب

به روز بد من گرفتار گردد

چگونه کند وصف آن روی خسرو

که در دیدنش عقل بیکار گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام