گنجور

رباعی شمارهٔ ۹۳

 
خیام
خیام » رباعیات
 

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

برخی این رباعی را منسوب به امام فخررازی
می دانند

حمیدرضا نوشته:

در صفحه ۲۲۳ از کتاب ماجرا در ماجرا (ع ذکاوتی، نشر حقیقت، ۱۳۸۱) داستان رحلت خیام را به این صورت آورده که بی تناسب با این رباعی نیست:
طبق گفته یکی از نزدیکانش خیام ”شفا” را مطالعه می کرد، وقتی به مبحث “واحد و کثیر” رسید، خلال دندان را لای کتاب گذاشت و کتاب را بست و به سجده رفت و گفت: “خدایا من بر حسب وسع خودم سعی کردم تو را بشناسم و وسیله من به معرفت تو جز کوشش من چیز دیگری نبود. مرا ببخش!”

وحید نوشته:

فکر کنم که مصرع آخر به این صورت است:
معلوم شدم که هیچ معلوم نشد

البته جایی نخواندم. فقط به این صورت شنیده ام.

پاسخ: با تشکر، تصحیح فروغی مطابق متن است، تغییری اعمال نشد.

سعید قبله مرکید نوشته:

مفهوم این رباعی بسیار نزدیک به یکی از آثار منتسب به ابن سینا می باشد:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزارخورشید بتافت
آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت

امیرخان صبوری نوشته:

خیال شاعردرشعراست

saeed shirazi نوشته:

مصرع آخر به این شکل بایستی می آمده باشد:

معلوم شد آنکه هیچ معلوم نشد!

saeed shirazi نوشته:

معلوم شد آنکه هیچ معلوم نشد!

saeed shirazi نوشته:

Pliny فیلسوف سده ۶ پیش از میلاد در یونان می گفت:” تبها یک چیز است که بشکل مطلق و معلوم در عالم وجود دارد و آن اینستکه هیچ چیزی مطلق نیست!”
این دو بیتی که ظاهرآ متعلق به خیام نبوده همین طرز فکر را بیان می کند…

محمد تقی خالقی نوشته:

یعنی اینکه عقل انسانها توانائی درک حقایق عالم را ندارد گرچه در تمام عمر به صورت شبانه روزی هم زحمت بکشند و از علمای عصر وزمان خویش هم باشند باز هم چیزی از علم ندانسته اند.

amor نوشته:

پایان سفرم ز نه چنان دور پیداست اکنون
باورم بدار ز راستی و هستی
……..
در این دیار نا خواسته سفر کرده خویش
چنین شد که می توانست نتواند بشد که شد
…….
من بودن خویش را هر روز ز ره دیروز جدا کردم
سفرم را در ره جدید هر روز دوباره دنبال کردم
…………
همه عمر در اندیشه جستن و پیدا کردن ره شد
زه ابتدا ره ناشناخته بود و انگاه آشگار تر شد
———————
چه بی فایده بود راستی در این دیار هستی
سفری بود پر ز عشق و مستی و هستی۰
————-
حال که پایان سفرم ز نه چنان دور پیداست اکنون
باورم بدار که هروز روز تازه ای بود ز دیروز
…Amor…

افسردگان سرا نوشته:

سلطان فردانیتک

“مطالب ذیل تنها یک تحلیل و فرضیه از این کمترین است”:

اگر سوالی را نصف و نیمه بپرسیم آیا می توان به پاسخ کاملی دست یافت !?

البته خیر
هنگامیکه سوال ناقص باشد می باید منتظر جوابی ناقص و یا حجم زمان کاملی برای تفهمیم سوال و سپس پاسخ مورد نظر بود
مثال؛
کجاست !?
!!?
کتاب کجاست !?
!!?
کتاب فارسی من کجاست ?!

کانال رسمی گنجور در تلگرام