گنجور

رباعی شمارهٔ ۸۳

 
خیام
خیام » رباعیات
 

کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نماند این روزی چند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرزانه نوشته:

کم کن طمع از جهان و می زی خرسند

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

مجید نوشته:

می خوردن و مست شدن در نظر عرفا به همواره به معنی مستی و بیخبری از دنیا تلقی شده است و دلبر و جانان عارف نیز همیشه حضرت حق بوده و نهایت آرزوی عارف وصال دائم به اوست , اگر از جهان طمع بریدیم و در بند چون و چرایی زمانه گرفتار نشدیم و اگر بیخبر از دنیا به وصال دوست رسیدیم قطعا” به لطف خدا هم و غم روزگارمان نیز سپری خواهد شد , انشاءالله .

مهران نوشته:

اما حکیم عمر خیام عارف نبوده بلکه دانشمند بوده است. در زمانی‌ هم که زندگی‌ میکرده کسی‌ از شعر‌هایش خبر نداشته است. منظور وی نه می عرفا و عشق وی هم به خدای موهومی نبوده است. منظور وی دقیقا همان چیزی است که شعر‌هایش می‌گوید. از خود چیزی بی‌ منطق نسازید. خیام اعتقادی به حیاتی‌ دیگر نداشته و تنها بما می‌گوید که فرصت را غنیمت شمرده از دو روز زندگی‌ استفاده کنید.

محمود نوشته:

منظور شعر کاملا واضح و بدون پرده است و شخصیت خیام هم در تمامی سروده هایش کاملا شفاف است.خیام شخصیت کاملا عقلانی و غیر مذهبی و غیر عرفانی دارد و تقریبا در تمام اشعارش به پایان زندگی همراه با مرگ اشاره میکند.
لطفا مصادره به مطلوب نفرمایید.

محمود نوشته:

من نمی دونم این بدبخت باید چه جوری می نوشت دیگه که بگه بابا من می می خوام

امین کیخا نوشته:

داستان یزدانشناخت (عرفان) و فقه در همه جا همانند نیست مثل نگارش و واژه شناسی که هر کلمه ریشه وستاک خود را دارد ولی ان کلمه ممکنست نگارش خطی خوبی نداشته باشد و توجه کمی به ان شود در خوشنویشی حالا موضوع یزدانشناخت ذات باری تعالی است خداوند گروگر و کندا و فقه تکالیف مومنان را برمی خواند البته کم نیستند کسانی که فقیه هستند و یزدانشناس اما این پیوند دروا و ضروری نیست و هر عارفی فقیه نیست و داستان فلسفه هم خود جداست حکیمان متالهه و عارف و فقیه و فیلسوف کم هستند و بارها نالیدهاند از هم ، گر نه که حلاج بر دار نمی رفت و قاضی حمادی حکم اعدام و مرگ ارزانی به او نمی داد و نیز خواجه ابو القاسم القشیری که خود مومن وعارف بوده بدحلاج نمیگفت و رابعه را گمراه نمی شمرد

امین کیخا نوشته:

بیوس یعنی طمع و نابیوسان غیر منتظره

تمیم نوشته:

مجید جان دوست گرامی ، شاید گمان شما این باشد که در دید عرفا مستی و نوشیدن می بیخبری از دنیا است و دلبر و معشوقه هم معنای حضرت حق را میدهد اما باید یادمان باشد که شاعر هم انسان بوده و سرشار از احساسات و شهوات ، من فکر میکنم منظور شاعر مستقیماً ” می ” و “معشوقه ” به معنی واقعی آن بوده است .

هیچ نوشته:

زیبایی شعر در آن است که هر کس بقدر شعورش از آن برداشتی می کند . دانشمند فرزانه ای چون عمر خیام که عُمر خود را به خدمت همنوعش گذرانده هرگز نمی توانسته که یک مست لاابالی بوده باشد او مست می نابی بوده که با چشم سر نمی توان به آن نگریست از جانب حضرت دوست است و بس .
می نوش که عمر جاودانی اینست /خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست / خوش باش دمی که زندگانی اینست .
اون خیامی که بعضی از عزیزان میگن که اصلا نباید به عمر جاودان اعتقادی داشته باشه! پس می حقیقی در عالم است که بقول اوستاد آدمی میبنده به کمرش و با اون به گور میره … درضمن چطور در شعر نمک ، ماه ، دریا ، رود ، دوست ، رخ و… معانی مختلف و تفاسیری دارند ، بعد ما بگیم نه می همون می ایست که ما می گوییم ! چون ما فقط یک می رو میشناسیم. نه عزیزان ماده پرست من کمی تامل لازمه نظرتون بسیار قابل احترامه ولی اصلا مهم نیست.

بابک نوشته:

پرده نشین عزیز،
پرسشى بى غرض از شما:
آیا این مستى را که نوشته اى تجربهء دست اول و شخصى از آن دارى؟
وگر آرى چه گونه آن، انگورى، کشمشى، جو، گندم، کاکتوس…؟

بابک نوشته:

برنج را فراموش کردم؟

ناباور نوشته:

همین شراب انگوری یا ……ویا برنجی را اگر دانایی بنوشد چون اندازه نگه میدارد ، مستی شراب او را از مسائل دنیا می رهاند و شکوفه ی عقل می شکفد
که با مست لایعقل تفاوت بسیار دارد
از ابن سیناست

غذای روح بود باده رحیق الحق
که رنگ و بوش کند رنگ و بوی گل را دق
به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین
همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق
به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید
به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق
می‌از جهالت جهال شد به شرع حرام
چو مه که از سبب منکران دین شد شق
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا
حرام گشته به احکام شرع بر احمق
شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد
زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق
حلال بر عقلا و حرام بر جهال
که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق
غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان
به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق
چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمان
به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

ناشناس نوشته:

آفرین بر ایرانیان که چنین بزرگانی در تاریخ دارند

کانال رسمی گنجور در تلگرام