گنجور

رباعی شمارهٔ ۸۱

 
خیام
خیام » رباعیات
 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پی نیستی و هستی گذرد

می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

آن به که به خواب یا به مستی گذرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

هدونیسم

امیر نوشته:

کاملا مشخصه از رباعیاتش که فردی شراب خوار بوده است
وگرنه ۹۰درصد اشعارش راجبه می شراب و …..نمیشد
اینقدر باترجمه های غلط این رباعیاتو به دین و خدا نسبت ندهید

طاهر خورشیدی نوشته:

وقتی شاعر می گوید حیف است عمر به مستی بگذرد (مصرع آخر) می شود فهمید منظورش از می در مصرع قبل چیست.
نهایت کج فهمی و بد دلی است اگر واقعا معنای می را درک نکنید. من که در این «می» اثری از لغت گرایی یا مشروبات الکلی (!) نمی بینم.

طاهر خورشیدی نوشته:

منظورم لذت گرایی بود. اشتباه تایپی!

کامیار نوشته:

من به نظر فرد ناشناس احترام میزارم ولی معنی هر شخص از هر واژه به ذهنیت فرد بر می گردد اگر شما از می برداشت لذت گرایی دارید باشه قبول و شعر خیام هم با این معنی پاسخ می دهد ایشون شاید اینجوری دوست داشته زندگی کنه لا اکراه فی الدین. اما میی است که پیامبر با دیدن ملکوت به آن رسید همیشه مست شد یعنی سفری به عمق کرانه آسمان که زمان و مکان در آن معنی ندارد، اصلا عمر چیست پس بعضی هم این برداشت رو دارن حالا کدوم معنی رو انتخاب می کنی هر چی باشه نظرت خیلی محترم چون حتما راجع به اون فکر کردی

امین کیخا نوشته:

کامیار سپاس از روشنگریت و ازرمداری و احترام گذاری شهروندانه ات

عبدالرحمن نوشته:

دانشمندی چون خیام به توانای درک عظمت خلقت رسید وخدا را بسیار بزرگتر از آن دید که ما می بینیم انسان را از بهشت راندند چون قدر آن را ندانست وانسان اگر عالم را بهشت نسازد لیاقت بازگشت به آن را پیدا نخواهد کرد ما در این عمر کوتاه خود ماموریتی نداریم جز آنکه بهشتی زندگی کنیم صوفی گری ودرویشی در مرام پیامبر ما نبوده
بهتر است به معانی معنوی توجه کنیم

امین کیخا نوشته:

عبدالرحمن تورا و خودم را به امرزش و بخشش می خوانم ، ادعوا الرحمن او الله ، کتب علی نفسه ألرحمه .

تمیم نوشته:

منظور شاعر همان می است و یا به معنای عامیانه شراب و یا مشروبات الکلی

هیچ نوشته:

زیبایی شعر در آن است که هر کس بقدر شعورش از آن برداشتی می کند . دانشمند فرزانه ای چون عمر خیام که عُمر خود را به خدمت همنوعش گذرانده هرگز نمی توانسته که یک مست لاابالی بوده باشد او مست می نابی بوده که با چشم سر نمی توان به آن نگریست از جانب حضرت دوست است و بس .
می نوش که عمر جاودانی اینست /خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست / خوش باش دمی که زندگانی اینست .
اون خیامی که بعضی از عزیزان میگن که اصلا نباید به عمر جاودان اعتقادی داشته باشه! پس می حقیقی در عالم است که بقول اوستاد آدمی میبنده به کمرش و با اون به گور میره … درضمن چطور در شعر نمک ، ماه ، دریا ، رود ، دوست ، رخ و… معانی مختلف و تفاسیری دارند ، بعد ما بگیم نه می همون می است بس چون ما فقط یه می رو میشناسیم. نه عزیزان ماده پرست من کمی تامل لازمه نظرتون بسیار قابل احترامه ولی اصلا مهم نیست.

پرده نشین نوشته:

وقتی خیام میگوید: می نوش که عمر جاودانی اینست… یعنی اختیار نوشیدن را به ما می دهد که گویی به راحتی هم در دسترس است ولی آیا شراب آسمانی به راحتی در دسترس است؟ اگر اینگونه بود آیا کدام انسانی از شراب ربانی روی برمی تافت؟
خود حاصلت از دور جوانی اینست… آیا شراب آسمانی فقط در دوران جوانی قابل نوشیدن و دریافت هست و شامل دیگر سنین نمی شود؟
هنگام گل و باده و یاران سرمست / خوش باش دمی که زندگانی اینست … آیا این یاران همگی از شراب آسمانی مست هستند و آنگاه در میان گل نشسته اند؟

من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم
با اینهمه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه ای ورای مستی دانم

تفکیک از می آسمانی در این رباعی مشهود است

فرهاد نوشته:

جناب طاهر خورشیدی، شاعر در مصرع آخر میگوید “بهتر است به مستی گذرد”. به = بهتر. شما معنای لغوی شعر را هم نادرست نوشته اید، چه رسد به معنای استعاری!

فرهاد نوشته:

“عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد”

خیام میگوید مبادا که عمرت را به خودپرستی (غرور و خود بزرگ بینی) گذرانی، یا به دنبال “هستی” و “نیستی” باشی.
هستی و نیستی چیست؟ منظور از هستی، مال دتیاست. اما نیستی چیست؟ چگونی میتوان عمر را در پی “نیستی” گذراند (که خیام آن را نکوهیده است)؟
منظور از “نیستی”، نادیده است، بهشت و جهنم، آنچه به آن وعده داده اند و از آن ترسانیده اند، اما کسی را از بودن آنها آگاهی نیست. خیام میگوید مبادا که عمر خود را به وعده بهشت و یا ترس از جهنم تباه کنی، می نوش که این زندگی که مرگ به دنبال آن است همان بهتر که مستی بگذرانی یا به خواب!

بابک نوشته:

فرهاد گرامى،
- معناى خودپرستى فقط غرور و خود بزرگ بینى نیست، که خود را پرستیدن است و تفاوت اینان بسیار زیاد باشد….
- هستى نیز فقط مال دنیا نیست، که هر آنچه هست باشد و باز هم تفاوت از زمین تا آسمان…
-نیستى نیز فقط نادیده نیست، که:
١-آنچه که پس از هستى نابود گشته و نیست شده
٢-آنچه که مطلقاً نیست باشد، یعنى توانایى وجود (هستى) را نداشته باشد
شما مى فرمایید که بهشت و جهنم نادیده اند ولى موجود، و این یعنى که هستى (وجودیت) دارند و نه آنکه نیستى باشند…
بارى،
در بیت نخست خیام با یک پرسش آغاز مى کند:
عمرت تا کى به خودپرستى گذرد؟
یعنى که طرف خود را مى پرستد…. و اشاره به آنکه ظاهر خود و ظواهر دیگر را مى پرستد، (چرا که اگر از باطن خود آگاه بود نه ظاهر خود که هیچ ظاهرى را نمى پرستید)…
مصراع دوم نیز ادامه آن و پرسش است:
یا در پى هستى و نیستى گذرد؟
یعنى که در پى هستى (آنچه که هست و ماهیت دارد) و آنچه نقطه مقابل آن باشد (نیستى که قابلیت وجود را ندارد، حال چه آنچه بوده و دیگر نیست و چه آنى که مطلقاً نمى تواند باشد) باشى تمامى عمر…
هستى اشاره به کل جهان هستى و مادیست، و نیستى اشاره به خیالات که نمى توانند موجودیت داشته باشند…
در این بیت نخستین با دو پرسش مى پرسد:
چرا تمامى عمر ظاهر خود و ظاهر جهان، به علاوه آنچه بوده و دیگر نیست و خواب و خیالات (توهمات) را مى بینى و مى پرستى و در دام آنانى (درپى آن)؟
دربیت بعد:
مى خور که عمرى که اجل در پى اوست…
خوب معناى این که روشن است
و اما مصراع آخر:
آن به که به خواب؟ یا به مستى گذرد؟؟؟؟؟
شما مانند بسیارى دیگر، در نیافتى که این مصراع نیز مانند دو مصراع بیت نخستین علائم پرسش دارد..
خواب در اینجا روشن است که اشاره به خواب و خیال و رویا (توهمات) دارد، ولى آیا مستى نیز مترادف و برابر خواب است و در همان راستا حرکت مى کند؟
اگر بیت نخست را مرجع قرار دهیم که هستى و نیستى یعنى دو متضاد را در برابر هم قرار داده، در اینجا نیز روشن مى شود که این مستى مى تواند متضاد خواب و خیال و رویا (توهمات) باشد و نه مترادف آن… و علائم پرسش آشکار مى شوند.
بنابراین روشن مى شود که این مستى نقطه مقابل و متضاد خواب و خیال و رویا و توهمات است، یعنى که این مستى هوشیارى (بیدارى، آگاهى) کامل و مطلق باشد ولاغیر.
خوب معناى بیت روشن مى گردد:
که مى گوید مى خور که عمرى که عاقبت اجل آنرا مى گیرد… آیا بهتر است در خواب، خیال، و توهمات سپرى شود؟ و یا در هوشیارى، بیدارى، آگاهى کامل و مطلق؟
چنانچه سرکار نیز دمى به خمره زده باشى و فقط بر تجربیات و گفته هاى دیگران استناد نکنى، مى دانى که هیچگونه مى ِزمینى نه هوشیارى که هوشیارى مطلق را نیز به هیچ وجه با خود نمى آورد…
و این مى رساند که مى و مستى خیام نیز مى تواند از گونه زمینى آن نبوده و همانا “آنى” باشد که دیگرى آورده:
“نمى دانم چه مستیست که روى به ما آورد”… و ” من اگر مست و خرابم نه چون تو مست شرابم”…
—-
شما جا به جا، و در حاشیه پشت حاشیه، دایم و لاانقطاع…. نه تنها ترجمانهاى گاه ناقص، گاه معیوب، و گاه سراپا اشتباه را مى آورى و با استناد بر آنان تعابیر و تفاسیرى از همان دست را عرضه مى دارى…که دایماً نیز به این و آن پرخاش مى فرمایى که در اشتباهند!!!
همین کار را در حاشیه اى از حافظ نیز کردى که انشا… حال و دماغى باشد در آنجا نیز خدمت خواهم رسید…
(البته جناب پرده نشین نیز توجه فرمایند٫ چراکه درتفسیر هر دو رباعى دیگرى که در این حاشیه آوردند اشتباهات موج مى زنند و گزینه هاى دیگرى مى توان اختیار کرد…)

بابک نوشته:

یک ب از بلا انقطاع جا ماند

ناشناس ناشناس نوشته:

جناب بابک،

چطور است بیت مشهور استاد را نیز به صورت سوالی بخوانیم:

توانا بود؟؟ هر که دانا بود؟؟

به دانش ؟ دل پیر برنا بود؟؟
ناگفته پاسخ آن منفی است
آیا در مورد بیت دوم خیام نیز به همین نتیجه رسیده اید؟

بابک نوشته:

جناب ناشناس ناشناس،
در ره عشق نشد کَس به یقین محرم راز
هر کَسى بر حسب فکر گمانى دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتى و هر نکته مکانى دارد…
ناشناس ناشناس؟ یا نسبتى است با دوستدار؟
پاسخ دو پرسش سرکار خیر است و خیر باشد…که اگر چنان نبود چنین نمى آوردم…
یادش به خیر، بنده را بردید به چند دهه پیشتر و دوران دانشکده و سه ترم کلاسهاى علم منطق (Logic) و معادلات منطقى (Logical Equations) و…
با خبر بودم که حکیم نیشاپور شش گونه معادلات خوارزمى را به بیست و پنج افزایش داده و مثلث پاسکال نیز پیش از نیوتُن از آن او بوده و… گویا مبدعى ایهام در رباعى نیز هم او باشد…
اما از دست داشتن حکیم توس در معادلات و آوردن ایهام خیام وار، خبرى نداشتم…
بارى،
خیام، معادلات، ایهام، و رباعیات… روشن شد؟
اگرچه که منطق و نحوه پرسش حاکى از آنست که:
با هیچ کَس نشانى زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد…

ناشناس ناشناس نوشته:

جناب بابک، نحر العلوم دامت افاضاته

پرسشی ساده بود و آن اینکه آنگونه که شما می خوانید
در تناقض با مٰصرع پیش از آن است. همین!
سرکار چنانکه شیوه فضل فروشانه تان است به کرامات خویش پرداخته اید خرابات نشینانه و محرم همه رازها
و معادلات خیام که به قرار تنها شما از آن باخبرید( در حاشیه های گنجور نخست دوست گمشده سیاوش
بابکان از گونه ای نظم ریاضی در رباعیات او پرده برداشت.) .
و سرانجام ازآنچه نسبت به فرهاد داده اید و هم حاشیه اخیرتا ن پیداست که روی سخن حکیم نشابور در مصرع نخست این رباعی با چه کسان بوده است.

روفیا نوشته:

اگر بابک عزیز چیزی بیشتر از من کم سواد میداند مایه فخر من و سرزمین من است نه مایه سرشکستگی من!
چرا ما باید به محض اینکه کسی را از خود برتر یافتیم احساس کنیم او دارد فضل فروشی می کند؟!
به زبان آوردن چند واژه انگلیسی یا اطلاعاتی علمی فضل فروشی نیست،
همانطور که به زبان آوردن چند آیه از قرآن تظاهر به دینداری نیست،
چه بسا آن یک براستی فاضل و این یک حقیقتا دیندار باشد!
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ…
سر سوزنی به من مربوط نیست که آیا او براستی فاضل است یا آن دیگری براستی دیندار!
من بروم در این نوبت پنج روزه که در اختیار منست فکری به حال گرفتاری های خودم بکنم تا بتوانم زیبایی های جهان را ببینم و :
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
گذشته از این تا جایی که من میدانم آقای بابک هم دانش آموخته ادبیات هستند و هم از ما بچه مچه ها بزرگتر و احترامشان همچون احترام آقای خراسانی بر ما واجب است!
این تلخ اندیشی ها و تلخ زبانی ها ما را به جای خوبی نمی برد!

روفیا نوشته:

دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست

شمس الحق نوشته:

روفیای گرامی
با فرمایشات شما در خصوص جناب خراسانی و آقای بابک کاملاً موافقم و اضافه میکنم که دوست بسیار عزیز و محترم حقیر ، جناب دکتر امین کیخا را نیز مشابه این قبیل سخنان تلخ و ناشایست از گنجور دلزده و رمیده ساخت .

روفیا نوشته:

درود آقای شمس الحق عزیز
تنها میتوانم بگویم افسوس…
راستی خسران بزرگیست رمیده شدن این ادب دوستان!
وه که چه گریز پایند!
دم را غنیمت شمرده از این دلبندان خواهش میکنم چنین زودرنج نباشند و دوستدارانشان را از نعمت مصاحبت خود محروم ننمایند.
بیا با ما مورز این کینه داری
که حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی به
از آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندان
تو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دار
که با حکم خدایی کینه داری
نمی‌ترسی ز آه آتشینم
تو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رس
خدا را گر می‌دوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری

حمید رضا نوشته:

جناب بابک،
پیام کسی که میپرسد « تا کی …», بیشتر این است که می گوید «باید بس کرد» تا اینکه بپرسد «چرا و به چه دلیلی», و حتی گویای کمی خشم است تا پند دادنِ فلسفی.
آیا ممکن است خیام از اطرافیانی که شیفته خویش و بویژه شیفته عقاید خویش هستند, و از دعواهایی که چرا و چگونه اینجا هستیم و وقتی نیستیم چه خبر است، روزی به ستوه آمد و از روی همان خشم (بیت اول)، بیت دوم را سرود که در این عمر کوتاه, از دست این جماعت، یا باید خواب بود و یا در بیداری پناه به شراب برد؟
من که این اینطور فکر می کنم.

فرهاد نوشته:

جناب بابک، سپاس از اینکه معانی گسترده تری از خودپرستی و نیستی و هستی یادآوری کردید. باعث تاسف است که لحن رسمی من را در حاشیه هایی که نوشته ام پرخاشجویانه میبینید! رسمی بودن با پرخاشجویانه بودن متفاوت است. راستش را بخواهید روا نمیدارم در محضر اربابان سخن خودمانی بنویسم. اگرچه این قاعده را نیز همیشه رعایت نکرده ام … که کوتاهی از اینجانب است.
تصور میکنم اگر حواشی “دایم” و “بلا انقطاع” اینجانب به نظر شما پرخاشجویانه مینمایند از این بابت است که شما از خواندن نظرات متفاوت من خشمگین میشوید. وگر نه من که خود آنها را نوشته ام میدانم که پرخاشی در کار نبوده است و نیست. به هرحال من که خود را پیرو و شاگرد خیام و حافظ میدانم غم دنیا نمیمخورم، چه رسد به حواشی گنجور :) “غم دنیای دنی چند خوری، باده بخور، حیف باشد دل دانا که مشوش باشد” …
این مقدمه را نوشتم تا پاسخ بعدی من درباره تفسیر و معنی شعر را با روی خوش و آسودگی بخوانید و بدانید که پرخاشی در کار نیست.

بیا بابک و دیده نیک بین
به خدمت بگیر و تو معنا ببین
بزن پرده های تعصب کنار
که کس را تعصب نشد راهدار
بخوان شعر خیام با روی باز
ببین تا چه گفت آن حکیمت فراز
مکن قلب معنی گرش ناپسند
بیابی به گفتار و معنا و پند
سبک بگذر و روی درهم مکن
حواشی تبه از سیاهی مکن!

فرهاد نوشته:

و اما بعد، جناب بابک،
نوشته اید مصرع چهارم پرسشی است. تعجب میکنم که شما از یک سو ادعای منطق میکنید و از سوی دیگر چنین ادعای سست بنیادی (از نظر منطقی) مینمایید!
در مصرع سوم شاعر میگوید “می نوش …” و در مصرع چهارم (به گفته شما) مستی را زیر سوال میبرد؟! مستی که حالت منتجه از می نوشیدن است. این تناقض را چگونه حل میکنید؟ با عذر بدتر از گناه؟ (با متضاد دانستن مستی و خواب؟!) کدام انسان دانا و غیر متعصبی چنین ادعایی میکند که مستی و خواب متضاد هم هستند؟! مبنای این ادعا را مصرع دوم گرفتید و تضاد هستی و نیستی. آخر بابک گرامی، مگر نمیبینید هستی و نیستی با “و” مربوط شده اند، ولی خواب و مستی با “یا”؟ چگونه این دو عبارت را هم ارز گرفتید که تضاد مستی و خواب را از آن استنتاج میکنید؟! … مقدمات منطق را ندیده (یا ندانسته) کجا میدوید با این عجله؟
بهتر نبود بجای این ادعا ها و این تفاسیر نادرست و آبکی اندکی تفکر چاشنی آن میکردید، پرده تعصب توجیه کردن را کنار میزدید و به مفهوم شعر خیام آزادانه می اندیشیدید؟ آگر مفهوم این شعر به مذاق شما خوش نمیاید، آن را رها کنید جناب بابک. تمرین کنید، خواهید دید کار سختی نیست :)
—-
فرمودید در مورد حافظ خدمت اینجانب خواهید رسید. باعث امتنان است … از خجالتتان در خواهم آمد اگر ببینم. فقط لطف بفرمایید اگر استدلالی مینویسید محکم و از نظر منطقی استوار باشد که در غیر این صورت ارزش پاسخ دادن نخواهد داشت.
با احترام مجدد

بابک نوشته:

فرهاد جان،
قربانت
پیش از دیدن این دو پست شما پاسخى براى جناب ناشناس ناشناس تایپ شده بود که بخش اول آن مروریست بر سابقه ایشان و بنده و پاسخى به بیاناتشان، که راستش آرى صفحه سیاه کردن است…
ولى گمان برم که بخش دوم پاسخ سوالات شما را بابت این رباعى بدهد، اگر نداد و یا اشتباهاتى دیدى پرسش و یا راهنمایى بفرما…
(در باب پرسشت بابت “و” و”یا”، توجه مبسوطى به توضیح بفرما که “یا” مى تواند نشانه تفاوت (کدامیک) باشد:
ایران بهتر است یا آلمان؟
سپید یا سیاه؟
اینجا بروم یا آنجا؟
و همچنین نشانه برابرى و همسانى :
برو به آلمان یا ایران
سپید بخر یا سیاه
اینجا برو یا آنجا)
—–
در مورد تعصب و دیده باز و توجیه کردن که آوردى؛
چندى پیشتر در حاشیه اى دو تن از گنجوریان به زد و خورد از نوع متداول آن یعنى گنجورى مشغول بودند، یکى باورمند و دیگرى ناباور و مسئله نفاق نیز همان “مى” بود که چه هست و چه نیست…بنده نیز پرسشى از هر دو کردم که با کدامین نوع آن آشنایند: انگورى، کشمشى، گندم، جو، سیب زمینى، برنج، کاکتوس ووو…؟ ولى پاسخى نگرفتم…
غرض هم فقط آن بود که ببینم آیا این دوستان خود مى دانند راجع به چه جنگ و نزاع مى کنند، و آیا با این معجونات آشنایى شخصى و دست اول دارند یا آنکه فقط به صرف نزاع در مورد چیزى که نمى شناسند مشغولند؟…خوب بنده نیز با نبود پاسخى از ایشان همانا که پاسخ خود را دریافتم…
مخلص هم سر شما را با تجربیات شخصى خود از آن درد نمى آورم، ولى همان بس که خدمتت عرض شود که این کوچک شما هر چه را که ندانم این یک قسم را چون کف دست مى شناسم، انواع و اقسامش را، کم و زیادش را ووو… (البته صد امید که این یکى پاى فخر فروشى بنده زده نشود)، وگر لازم دیدى امر بفرما تا مبحثى را در آن باب بگشاییم…
جان کلام آنکه غرض بنده نکوهش مى زمینى نیست، بلکه آن صفاتى را که ندارد به آن دادن و یا از آن بتى (که نیست ) ساختن است…
فرمودى که “مستى که حالت منتجه از مى نوشیدن است” و “این تناقض را چگونه حل میکنید؟”… خدمتت عرض شد که زیر و بم این گونه اش را نیک مى شناسم، ولى گویا گونه اى دیگر هم موجود است:
“آن که بى باده کند جان مرا مست کجاست؟”…
“همه عمر سربرندارم از این خمار مستى
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستى”…
نمونه هایى اینچنین زیاد است…
حال نوبت شماست که بدون تعصب و توجیه، آزادانه و با دیدى باز آنان را دریابى و اگر مفهوم آنان به مذاقتان خوش نمى آید آنرا رها “نکنى” تا که دریابى. خیام و حافظ را نیز بر اساس ذهنیت و باورهاى شخصى و پیش فرضها مستثنى نکنید….
تمرین کنید خواهید دید آنهم کار سختى نیست.

بابک نوشته:

جناب ناشناس ناشناس،
شازده
نه ادعاى فضلیست و نه آن دیگران که نسبت دادید…
با نمک آنکه در پاسخ جنابتان:
بنده نه تنها بى احترامى و اهانت به سرکار نکردم، که اگر تمامى پاسخ را بچلانید چکیده آن مى شود که پرسش و نحوه بیان عارى از منطق است، نه بیش و نه کم….
نشانى از بد و بیراهى که حضرتعالى عادتاً روا مى دارید، در پاسخ نبود که نبود:
“…هر کسى بر حسب فکر گمانى دارد (یعنى بنده، شما ، و هر دیگرى…)
با خرابات نشینان (اهل گنجور) ز کرامات (همین شعبده و تردستى در تغییر ناشیانه بیت) ملاف…
هر سخن جایى و هر نکته مکانى دارد…( این سخن دور از منطق اینجا جایى ندارد)
با هیچ کس (اشاره به پرسش کننده) نشانى زان دلنشان (منطق ) ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد”…
—-
پرسشى ساده، همین؟ یا نیشدار و دور از منطق؟
به آن دلیل دور از منطق که نه طبیعت آنچه ساختید و پرداختید ربطى به رباعى دارد، آنهم به رباعى خیام (که حداقل رباعى دیگرى از او یا بیتى که در آن ایهام باشد مى آوردید)… نه نوشته بنده را درست فهمیدید که مى گوید “این مى تواند” یعنى که مى تواند گزینه اى سالم و معتبر باشد، آنهم دو بار…. و نه بر حل مسئله ایراد و اشکال منطقى گرفتید…
نیشدار به آن دلیل که نحوه ساخت و پرداخت و دست بردن در بیت احمقانه است…و سرکار که خود بر حماقت آن واقفید، همگى را ربط داده و برابر کردید با بیان بنده و نه خود…و نتیجه آنکه نه تنها بیان بنده احمقانه که خود نیز احمق باشم…
جنابعالى که بیان و خود بنده را باحماقت یکى مى کنید و در پاسخ مى شنوید که بیانتان غیر منطقیست آنگاه کار را به بد و بیراه مى کشانید؟
با نمک است دیگر…
حال که صحبت روش بنده را پیش آوردید،
اگر خاطر مبارک باشد یکبار دیگر هم در حاشیه اى که ناشناسى به یکى از گنجوریان تاخته بود که غزل حافظ سراسر از آلودگى شهر و… گوید، در مقابل چندین و چند پرسش بنده که کجاى بیت یا غزل اینرا مى گوید نه تنها زبان سرکار و دیگر ناشناسان قفل شد و نتوانستید آنرا پاسخ دهید و دایم طفره رفتید، که حضرتعالى بنده را متهم به “تجاهل” فرمودید، که در آنجا نیز به جنابتان بى احترامى روا نشد…
و باز بارى دیگر که براى شایق نوشته بودم “تا آنجا که مى دانم استاد سعدى…” با تمسخر فرمودید: “ممکن است تا جایى که مى دانید!! بفرمایید که مرجع جنابعالى چیست؟…”، که در پاسخ سه مرجع برایتان آورده شد و بابت آن دو علائم بى جا و مسخره، حضرتعالى “نازناز پسر” خطاب شدید…که کلى هم کف کرده و پکر گشتید! البته در آنجا نیز مطابق معمول فرمودید “که پرسشى ساده بود، همین!”…
اگر حافظه خطا نکند در همان حاشیه، و شاید هم حاشیه اى دیگر، خدمت سرکار عرض کردم که چنانچه ایرادى مى بینید و یا پرسشى دارید نیاز به تمسخر نیست، که مى توانید رک و روراست و صاف و پوست کنده بیان کنید تا پاسخ دهم…
مدت مدیدى نیز شخصى که بلافاصله پشت هر نوشته بنده ظاهر مى شد و دایم فقط استناد به فرهنگ معین مى کرد، گویا خود بودید؟
که این مانند برخى از گنجوریان که بى وقفه به سمانه خانوم، سید، سید محمد، و دوستدار که این آخرى گویا خود باشید پیله میکنند جاى بسى شگفتى است و مایه تاسف…
و اگرچه که از نوجوانان بیشتر از این انتظار مى رود، ولى از شخصى که گویا سن و سالى را پشت سر گذارده توقع بسیار بیشتر از آنان است…

از جناب بابکان تا به حال به حاشیه اى پاى رباعیات خیام نرسیده ام، یقیناً ایشان صد به از بنده و بس ماهرتر و چیره تر توانایى حل مسائل را دارند… ولى در این حاشیه که نشانى از ایشان نبود، چه ربط به آنچه که بنده نوشتم ؟

———
بارى،
چون هدف تنها آگاه کردن خواننده بود (که اگر نبود و براى فخر فروشى بود باور بفرمایید که به اینترنت نمیامدم که کسى که بنده را نمى شناسد خریدار فضلم باشد!)، که خوانش این رباعى گزینه “معتبر” دیگرى نیز دارد، به شما توصیه مى کنم که آن خوانش متداول را به عنوان یک گزینه در خاطر داشته باشید، با توجه به این نکات:
- در آن نوع خوانش دو مصراع اول پرسشى و دو مصراع آخر امرى مى باشند
-در آخرین مصراع که نتیجه گیرى مى کند، طبیعت جمله امر میرساند که “یا” نمى تواند نشانه تفاوت باشد و فقط مى باید نشانه همسانى و هم ترازى باشد…و چون معناى خواب روشن است که برابر با بى خبرى و غفلت است لذا معناى مستى نیز روشن مى شود که برابر با بى خبرى و غفلت باید باشد ولاغیر…
-پس روشن مى شود که معناى مستى نمى تواند سرمستى و شاد و شنگول بودن باشد، و آنچه که برخى مى پندارند که این مستى یعنى که در بیدارى سرمست و شاد باش “نمى تواند” معتبر و موجود باشد…
با این تفاصیل سوالات عدیده اى پیش مى آیند، از جمله:
-اگر قرار است بندهء نوعى در خواب و بیخبرى و غفلت سر کنم، آنزمان چه تفاوت که خودپرست نیز باشم یا نباشم؟ و یا در پى هستى و نیستى نیز باشم یا نباشم؟ اگر قرار است که بیخبر و غافل باشم، خوب خود پرستى و در پى هستى و نیستى نیز روى آن…مگر غفلت و بى خبرى (مطلق) نیز درجه بندى دارند؟
متوجه تناقضات که مى شوید؟
نهایتاً “شاید” بتوان معناى رباعى را چنین در آورد:
مصراع نخست: تا کى و چرا خود پرست باشى؟ خوب یعنى که مباش و “بى خیال” شو چرا که پوچ و بى ارزش است…
مصراع دوم: یا در پى هستى و نیستى باشى؟ یعنى آنان نیز بى ارزش و پوچند پس “بى خیال” آنان نیز بشو…
مصراع سوم: مى نوش که عمرى که کوتاه است و عاقبت مرگ آنرا مى گیرد(یعنى که حالش را ببر که پایانش بى خیالیست)…
مصراع چهارم:همان بهتر که در بیخبرى و غفلت (بى خیالى؟) به سر شود…
البته بى خیالى در آخرین مصراع لزوماً برابر با بى خبرى و غفلت نیست، چرا که بى خیال مى تواند آگاه باشد حال آنکه بیخبر و غافل نمى تواند آگاهى داشته باشد…
که اینهم تناقضى است دیگر…
***حال گزینه دوم،
اینگونه بخوانید:
عمرت تا کى به خود پرستى گذرد؟(توقف)—یا در پى نیستى و هستى گذرد؟(توقف)
مى نوش(تاکید بر مى نوش، لذا توقفى کوتاه) که عمرى که اجل در پى اوست(توقف)—آن به که به خواب؟(توقف کوتاه) یا به مستى گذرد؟
*در این خوانش “یا” نشانه تفاوت است و نه همسانى، لذا مصراع از حالت امر در آمده و به پرسش تبدیل مى شود…و دو علایم پرسش که خود نشانه همسانى با تعداد علایم پرسش در بیت نخست را دارند …
و خلاصه اى از معناى آن:
مصراع نخست: تا کى خود پرست باشى؟ یعنى که مباش و خلاف آن باش، و باطن را دریاب…
مصراع دوم: یا که در پى هستى( دنیاى مادى، مادیات, ظواهر) و نیستى(خیالات، توهمات) باشى، مباش و خلاف آن یعنى حقیقت را دریاب…
مصراع سوم: مى نوش(یک جمله امر) + که عمرى که کوتاه و فانیست و پس از آن مرگ آید(یک امر مطلق)
(در اینجا اشاره به “در حال بودن” و یا “دم را دریافتن” است، که نه تنها براى عرفا که در مکاتب دیگر از جمله یوگیان نیز مرتبه اى بسیار مهم است… چون از حوصله این خلاصه خارج است بدان نمى پردازم ولى چنانکه لازم است بفرمایید که توضیح دهم…)
مصراع چهارم: آیا بهتر است در خواب (بیخبرى، غفلت) بگذرد “یا” در مستى (خلاف خواب و بیخبرى و غفلت، یعنى بیدارى و آگاهى کامل)…
که این معناى این “مستى” و طبیعت این “مى” را مى رساند که نمى تواند مى و مستى باشد که ملنگى و منگى را با خود مى آورند و مى باید نقطه مقابل آن باشد…
لذا معناى آن مستى که جنابش مى فرماید:
“با این همه از دانش خود شرمم باد—گر مرتبه اى وراى مستى دانم” نیز آشکار مى شود…
چراکه اگر مستى و ملنگى و منگى شراب زمینى مورد نظر او باشد خوب مى باید تمامى میخواران به بالاترین مدارج رسیده باشند، که گویا حقیقت ماجرا خلاف اینرا مى گوید…
و از خیام استاد بى بدیل و صاحب سبک در علم منطق (سبک او= رباعیات او) بسیار بعید و شاید ناممکن مى باشد که بیانى خلاف آن آورد…
اینرا نیز توجه فرمایید که در گزینه دوم تناقضات بر خلاف گزینه نخست موجود نیستند، و از قضا رباعى بهتر معنى مى دهد…
این دو گزینه در کنار یکدیگر ایهامى را شکل مى دهند که با خواننده است که تمیز دهد کدامین را انتخاب مى کند…
بارى،
گزینه دوم گزینه ایست معتبر و بى اشکال، ولى اگر گمان دارید که نیست بنده سراپا گوشم که راهنمایى (تو را به خدا منطقى) بفرمایید تا خود را تصحیح کنم….

بابک نوشته:

جنابان آقا فرهاد و ناشناس ناشناس،
پاسخ هر دو شما به حبس و حصر رفتند، چنانچه جناب حمید رضا@ گنجور لطف بفرمایند زودتر مستحضر خواهید شد.
با پوزش که هر دو پاسخ طولانیست…

فرهاد نوشته:

جناب بابک، فرمایش شما درباره نشانه تفاوت و یا همسان بودن عبارت های مربوط با “یا” متین است. ولی اگر دقت کنید تنها هنگامی که جمله پرسشی باشد نشانه تفاوت است، و نه هنگامی که جمله خبری یا امری باشد (مثالهای شما نیز همینگونه هستند). بنابراین متضاد گرفتن خواب و مستی تنها در صورت پرسشی بودن مصرع است که میتواند منظور قرار گیرد (همانگونه که اشاره کرده بودید).
اما مصرع چارم پرسشی نیست. همانگونه که میدانید در زبان فارسی پرسشی بودن جمله بر اساس کلمات پرسشی است مانند کی، چگونه، کجا و غیره. ما چیزی به عنوان لحن پرسشی در فارسی نداریم مگر در محاوره و آن هم متاخر است.
مصرع نخست پرسشی است به واسطه کلمه “کی” و مصرع دوم نیز پرسشی است به واسطه “یا” که آن را دنباله مصرع نخست میکند. مصرع سوم امری است، و جمله ای مستقل. چون مصرع سوم مستقل است، رشته سخن از کلمه پرسشی مصرع نخست بریده شده است و دیگر پرسشی خواندن مصرع چهارم درست نخواهد بود. بنابراین خواب و مستی مصرع چهارم همسان میشوند.
برای نمونه دیگر به رباعی ۹ خیام نگاه کنید:
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است (پرسشی - چرا)
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است (امری)
دریافتن روز چنین دشوار است (خبری)
یا نمونه های بسیار دیگر …
خیام اگر بخواهد در مصرع های مختلف سوال بپرسد، با کلمات سوالی میپرسد:
تا چند زنم بروی دریاها خشت (پرسشی - تا چند)
بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت (خبری)
خیام که گفت دوزخی خواهد بود (پرسشی - که، چه کسی)
که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت (پرسشی - که، چه کسی)
اگر آنگونه که شما میگویید باشد، میتوان دیگر جمله های خبری خیام را به دلخواه پرسشی خواند، وگفت منظور او انکار بوده است! (که دوست دیگری در بالا با بیت حکیم دیگر به همین مضمون اشاره کردند). این همان چیزیست که به آن مصادره به مطلوب میگویند، که البته مطلوب نیست.

در باب پرسشتان از آنها که در باره “می” اظهار نظر میکنند آیا تجربه شخصی دارند یانه، باید بگویم پرسش بسیار جالبیست. اما جای آن را اینجا نمیدانم. این حواشی برای بحث و اظهار نظر در باره کلام شاعر است، نه اینکه ما حواشی نویسان که هستیم یا چه تجربیات و مفاخر گفته و نگفته داریم. اگر جوابی هم از آنها نشنیدید حمل بر بی تجربگی نکنید، شاید آنها از پاسخ دادن معذور بوده اند و نگران از تفتیش عقاید و کردار - همانگونه که میبینید ایجا کسانی هستند که دست از سر عقاید و رفتارهای کسی که هزار سال پیش زندگی میکرده بر نمیدارند … چه رسد به زندگان!

در باره اینکه منتسب کردن می با صفات والا آن را از حیطه زمین به آسمان میفرستد، پرسشی دارم. آیا اگر شاعری در توصیف معشوق زمینی اش مبالغه کرد، معشوق زمینی وی آسمانی میشود؟ مبالغه فن شعر است و نمیتوان از اینکه شاعر در بیان دلبستگیش افراط و مبالغه میکند چنان نتیجه ای گرفت.
همینگونه است درباره حالاتی که از مستی نتیجه میشود. اگر کسی بگوید از مستی به فلان درجه روحانی رسیده، نمیتوان حکم کرد که مستی وی انگوری نبوده است. بگذارید مثالی بزنم:
عبارت: اگر فیزیک بخوانید و در باره آن بیندیشید به درک بالاتری از جهان هستی خواهید رسید. واقعیت: یکی چون اینشتن چنین میکند و به کشف نسبیت نایل میاید، و هزاران دیگری همان فیزیک میخوانند و بسیار بیشتر هم در آن غور و تفکر میکنند ولی به کشفی نایل نمیایند، و یا برخی دیگر همان میکنند و بمب اتمی میسازند. آیا فیزیکی که خواندند متفاوت بود؟ نه، یکی بود. آن دیگر به ظرفیت آنها بستگی دارد که از “حالت” دانستن فیزیک چه کشفشان شود و به چه مرحله ای برسند. همچنان است خوردن سکر، چه از انگور زینفیندل باشد، یا کاکتوس آگاوه. چون خردمند روشنفکر خورد، از مصاحبتش لذت میبری، وگر به نادان کوته فکر دهی، از کارت پشیمان. این دیگر گناه می نیست.
و البته هیچ دانای غیر متعصبی نیز نمیگوید که همه مستی ها از آب انگور است. همانگونه که مثال زدید بی می هم میتوان مست شد: “آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست” … “جان” مرا!
بسیاری از شاعران ما از آنگونه می بسیار سخن گفته اند. از جمله حافظ که به گفته دوستی تنها نزدیک ۲۰ تا ۳۰ درصد شعرهای او تعبیر عرفانی دارند. این درصد برای خیام بایستی بسیار نزدیک صفر باشد.
با پوزش از بلندی پاسخ.

ناشناس ناشناس نوشته:

سرکار بانو روفیا،
سوگند به همان دروس منطق که آقای بابک چند دهه پیش در دانشکده خوانده اند، جواب یک پرسش ساده و سرراست پاسخی ساه و سرراست است ، گریز به مثلث پاسکال و معادلات خوارزمی اگر نه سفسطه و مغالطه، دست کم مصداق فضل فروشی است
همچنان که تعریف و تمجید شما از استادی بابک (که شکی در آن نیست) و سخن از رشک بردن این کمترین بر او ( که عاری از حقیقت است)، مصداق خود شیرینی و خوش آمد گویی است.

روفیا نوشته:

از اینکه نسبت به کسی که چیزی از او آموختم ابراز ارادت کنم ابایی ندارم.

بابک نوشته:

با سپاس از روفیا و شمس الحق گرامى که همواره بنده را شامل لطف خود مى فرمایید.
ناشناس ناشناس گرامى،
آنکه چرا پاسخِ هاى، هوى آمد را که پیشتر عرض شد و نیاز به تکرار ندارد…
سپاس از شما که بنده را استاد خواندید، ولى اینرا باور بفرمایید که در نهایت صدق و خودشناسى خدمتتان عرض مى شود: مخلص نه تنها که استاد نیستم، که در این مقوله همانند تمامى مقولات دیگر سراپا مى لنگم…

کانال رسمی گنجور در تلگرام