گنجور

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

از گوشه واژه همگوشه را داریم یعنی مساوی و در واقع وقتی دو شکل هندسی گوشه های مساوی داشته باشند با هم مساویند در شاهنامه به کار رفته است

حمید رضا گوهری نوشته:

حقیرمیداند که ازپس این سخن دنیا برسرش خراب خواهد شد اما چه باک که تا جناب امین کیخا هست ، غم نیست!! که سخنانی درباب گوشه وهمگوشه وعلم مثلثات وهندسه رانده اند که من ندانم که خود ایشان دانند که به چه کار آید ؟ خاصه که شعررا اینگونه که حقیرازکودکی ونوجوانی ازبردارد بخوانیم که :
گردست دهد زمغزگندم نانی
وزمی دومنی زگوسپندی رانی
با لاله رخی نشسته دربستانی
عیشی بود آن نه حد هرسلطانی
این رباعی ازدوجهت نزد حقیرقدرومنزلتی دیگردارد .
اول آنکه هرکس توانست چیزی واسبابی وپدیده ای را به آنچه خیام احتما لاً درجوانی آرزو کرده که عیشی کامل داشته باشد ، اضافه کند ، سعی خود را بکند که حقیرهرچه بقول فرانسوی ها کلۀ خودم را سوراخ کردم نتوانستم ونیافتم . فکرنکنید آسان است . هرچه راکه بعقلتان برسد درهمین ۴ بیت هست .
دیگراینکه با اجازۀ بزرگترها اگراین حکیم ما یک حرف حساب درمیان همۀ رباعیات خود گفته باشد ، جزاین نیست والبته یکی دیگرهم هست ازاین نیکوترکه احتمالاً این را دراوج پیری وسستی وکاهلی فرموده که انسان را بی اختیاربیاد آن حکایت مشهورپیرمرد وشکایت به طبیب مثنوی میافکند که :
گفت پیری مرطبیبی را که من
درذحیرم ازدماغ خویشتن
ذحیربروزن رطیل درعرب دومعنی دارد اینجا حواس پرتی یا همان آلزایمرخودمان است ودماغ بکسردال هم یعنی مغز
گفت ازپیریست ای شیخ قدیم
گفت پشتم درد میاید عظیم
گفت از پیریست ای شیخ نزار
گفت هرچه میخورم نبود گوار
گفت ضعف معده هم ازپیری است
گفت وقت دم مرا دم گیری است
والخ ….. ترسیدم گنجوران محترم ازقانون منع ارتباط با شعراصلی استفاده وحذف فرمایند .
آری آن رباعی دوم که درمیان رباعی های حکیم ما ای بسا تنها سخن حساب است که رانده اینست :
قانع به یک استخوان چوکرکس بودن
به زان که طفیل خان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کالودۀ پالودۀ هرخس بودن
………………………
غیرازاین دورباعی هرچه فرموده ازدودسته بیش نیست ، یکی آنکه هرموجود زنده ازگل وگیاه وسوسک و ملخ و کروکودایل وایضاً انسان وقتی عمرش به سررسید می پوسد وتجزیه میشود وبدل به خاک میگردد ودومین فرمایش این حکیم بزرگوارما آنست که هرچه هست درجهان ماده است وچیزهایی مثل ذهن وروح وخیال وخرد تا وقتی موجودند که جسم باقی باشد والقصه اینکه جهان ما را وخداوند خالق این جهان هستی را که ازطول وارتفاع وعرض وزمان وفضا با ید با سالهای نوری وآنهم میلیارد ها سال نوری سنجید بدل کرده اند به یک خیمه شب بازی و ما را هم به عروسک هایی که گاهی ازصندوق بیرون میاورد وببازیمان میگیرد وآنگاه می فر ستدمان به جایی که اسمش را عدم گذاشته اند یا صندوق عدم وعدم بلحاظ لغوی یعنی جاییکه نیست ، لا مکان
ما لعبتکانیم وفلک لعبت باز
ازروی حقیقتی نه ازروی مجاز
بک چند دراین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
حال خوبست که گویند ایشان درنجوم وریاضیات هم دستی داشته وحتی درتنظیم تقویم جلالی هم عضویت داشته وخلاصه اینکاره بوده ودرک دیگری ازعظمت جهان هستی داشته اما برغم اینها بازمیفرماید: ما لعبتکانیم وفلک لعبت باز
………………………
درباب خاک شدن موجودات زنده هم آنقدراین کلمۀ خاک را تکرارمیکند که حالت تهوع به انسان دست میدهد
ابرآمد و زار برسر سبزه گریست
بی بادۀ خوش گوار می نتوان زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزۀ خاک ما تماشاگه کیست
………………………….
چون ابربه نوروز رخ لاله بشست
برخیز و بجام باده کن عزم درست
کین سبزه که امروزتماشاگه توست
فردا همه ازخاک توبرخواهد رست
…………………………..
ساقی گل وسبزه بس طربناک شده ست
……………………………
[که انسان دلش میخواهد این لب ودهانی را که این مصراع سروده ببوسد واگربتواند این دهان را پراز گوهر و دُر و الماس کند]
شاید باید پیشتر و بیشتر از این میگفتم که آنچه او میگوید دراوج زیبایی کلام است وعین زیبایی کلام است و خود زیبایی ونهایت وحدّ سخن راندن دلفریب و دلاویز و دلپسند است ، اما فاقد عمق ومعنی . ازبابت زیبایی ودلاویزی کلام من کلاه ازسربرداشته تعظیمش میکنم . منتش را هم دارم.
……………………………..
ساقی گل وسبزه بس طربناک شده ست
می نوش که هفتۀ دگرخاک شده ست
برخیزوگلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده ست وسبزه خاشاک شده است
…………………………..
چهاربیت شعرو دو خاک ویک خاشاک !!
آخرحکیم عزیزاین را انسانهای عصرحجروغارنشین وگوسپندان وگاوان هم می دانستند . حکیم آنست که سخنی تازه براند ، حرفی نو بگوید
………………………
چون عمربسرشود چه بغداد وچه بلخ
پیمانه چوپرشود چه شیرین وچه تلخ
می نوش که بعد ازمن وتوماه بسی
ازسلخ بغره آید ازغره به سلخ [ سلخ وغره هردویک روزاست آن اول ماه قمری واین آخرماه]
………
اینهم اکتشافات ایشان میفرماید حال که پایان زندگی مرگ است وپس ازآنهم هیچ نیست واین خدای لعبت بازما ازسرشیطنت ومزاح وبازیگوشی میلیارد ها کهکشان خلق کرده که فواصلشان ازهم وطول وعرضشان میلیارد ها سال نوریست پس هرطوروهرکجا ویه هرصورت زندگی کنی تفاوتی ندارد عاقبت کارت تو صندوق عدم یا ناکجا آباد است . می نوش !! واین می که ایشان میفرماید هزارفیلسوف هم بخواهد تبدیلش کند به شراب ان طهور فایده ای ندارد . پس بغداد را خط فلان جام می دانستن هم بیهوده است .
…………………..
حرف وسخن کسی را هم که باورندارد وتازه بسخره هم میگیرد عرفای بزرگی را که چون شمس تبریزی ومولوی ومنصوروبایزید وخرقانی و…. که : ازمقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا
برفتند .
آنانکه محیط فضل وآداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند بروز
گفتند فسانه ای ودرخواب شدند
…………………
فسانه را بزبان امروزمزخرف میگویند ، پس عطار و حلاج وبایزید ومولوی ونظامی وحافظ وسعدی و…. همه جزمزخرف نفرمودند
آنوقت این آقای حکیم نشسته منتظراست که یکی ازرفتگان بزعم ایشان این راه درازبیاید ودرگوش ایشان اسرارهستی را واگوید:
ازجملۀ رفتگان این راه دراز
بازآمده ای کو که بما گوید راز
…………………..
آقا حکیم تویی ! کشف اسرارهستی کارتوست !
……………………….
ازآمدنم نبود گردون را سود
وزرفتن من جاه وجلالش نفزود
ازهیچ کسی نیزدوگوشم نشنود
کین آمدن ورفتنم ازبهرچه بود
…………………………….
حکیم مان نشسته تا یکی به اوبگوید چرا آمده ازکجا آمده ، آمده که چه بکند ، چرا میرود کجا میرود و میرود که چه بکند!!!! یاللعجب اگرهمۀ حکیمان مثل تو بودند که ..لااله الاالله !
………………….
واما بعد .. من میدانم که اولین سخن [ که چه عرض کنم ، فحش] ای که خواهم شنید اینست که خواهندم گفت مردک ابله اینها که تومیگویی جززیبایی کلام ارزش دیگری ندارد به ۲۰۰۰۰۰۰ زبان زندۀ دنیا ترجمه شده و صد ها فیلسوف وروشنفکر و نویسندۀ غربی آن را ستوده اند و[ راست ودروغش با راوی ] بعد ازبایبل بیشترین چاپ ورکورد چاپ کتاب را درجهان دارد . سخن درازشد وحقیرهم خسته اما اگرکسی خواست بداند برغم اینهمه استقبال غربیان روشنفکرازاین کتاب ، چگونه است که چنین میگویم ، بخواهد تا عرض کنم . والحمد ولولی الحمد.

امین کیخا نوشته:

حمید رضا جان راستش را بخواهید خیام خیلی شهامت داشته به کمتر از اینها هزارها مرگ ارزان خوانده شدند جرات در سرودن را باید ستود . کتابی جناب دینانی به نام دفتر عقل و ایت عشق دارد که در ان خیام را خردمندانه نقد می کند و می سنگد ، در واقع ازاد اندیشی خیام را باید گردن نهاد همین حالا فقط بیانگار کسی سخن از باده به میان اورد تا خود چه بر سرش خواهد امد ، کامرانی با مهرویان و خوشخوری و خوشنوشی بماند، درود به تو حمید رضای بزرگوار

امین کیخا نوشته:

جناب حمید رضا اما حکایت همگوشه ان کار من نیست که در شاهنامه امده است برای اینکه دقت این کهینه اشکار گردد شعر و محل ان را برایت ان می فرستم
ببخشید یکسر همه بر سپاه. جز از گنج قیصر نبد بهر شاه
کجا دیده بد رنج از گنج اوی. نه همگوشه بد گنج با رنج اوی
و اما محل ان جلد هفتم صفحه ٢٤٥ و و بیت ٤٦٧ می باشد

امین کیخا نوشته:

از شاهنامه چاپ آنستیتوی ملل اسیا

شمس الحق نوشته:

امین کیخای بزرگوار وعزیز ، مثل همیشه راست میگویی وناراستی درکار و سخن تو نیست . خیام را به سه جهت باید ستود ، یکی برای آنکه دراوج قلّه زیبایی کلام شعرپارسی نشسته است که خود صد بارگفته ام و بازهم میگویم . دیگربخاطردلیریش درشکستن آنچه که درروزگاراو تابو محسوب میشد که فرمایش توست و راست است . [ راستی برای تابو چه واژه پارسی پیشنهاد می فرمایی ] همین آرزوی ۸ بطر شراب [ دومن می ] کم نیست واما سومی هم هست که انصاف را او در تنظیم تقویم جلالی نقش داشته است . آنچه حقیر میگوید ساده تر از آنست که نتوان پذیرفت . حرف حقیرآنست که او بعنوان یک حکیم یا فیلسوف حرف نه تنها تازه ای نگفته که بواقع هیچ نگفته است و جایگاهی که درایران وجهان یافته است نسبت به شعرای بزرگ و عارف ما چون حافظ و مولوی نه حق اوست که بسیار بیش از ارزش کارش است . شهرت ومحبوبیت او را در ایران می پذیرم که بخاطر زیبایی و دلاویزی کلامش است ، اما شهرت او را بعنوان فیلسوفی که بی جهت نماینده عرفان ایرانی درخارج ازکشوراست نمی توانم قبول کنم که خود نیزادعای عرفان نکرده است اما شهرت افسانه ای اورا دراروپا وآمریکا وسایرنقاط جهان نتیجه حماقت طبقه کتاب خوان و روشنفکرخصوصا آمریکایی میدانم که حرف های ساده وبدون عمق واندیشه های سطحی اورا از روی بیسوادی وبلاهت وآسان گیری ارج بسیارنهاده اند زیرا که آنها ازدرک و فهم اندیشه های بلند وافکار و سخنان عمیق بزرگانی چون حافظ و مولوی و عطار و نظامی و سعدی و … عاجزند و به آن کس روی آوردند که سخنانی درحد فهم ایشان زده است . بقول مولوی :
آنچه من گویم بقدر فهم توست
مُردَم اندر حسرت فهم درست
بدیهیست مردان وزنان استثنایی درجهان بوده اند وهستند که ازاین قاعده بیرون اند . تصور نمیکنم که ازاین روشن تر بتوان دلایل نقد حقیر را بر آثار خیام بازگو کرد . روشن است که هیچ چیز مرا خرسند تر از آن نمی سازد که ایراد و انتقاد همچون تویی را که در نظرم ارج و قرب بسیار یافته ای ، دراین خصوص بشنوم و بدانم ای عزیز .
حمید رضای احقر ثانی ملقب به شمس الحق

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
جناب امین کیخای بزرگ
حقیر دراین زمان اندک که ازمحضرشما دانشمند بزرگوار کسب فیض کرده ام [ نمی خواستم درخصوص فولدر تازه ای که باز کرده ودرآن هرآنچه که از واژه های اصیل پارسی که قبلاً نمیدانستم درآنجا ثبت ودرج کرده ام ، سخنی بمیان آورم ] آنقدر به سبک سخنوری شما آگاهی یافته ام که بتوانم ازنحوه نوشتن شما تا حدودی پی به درونیات شما نیزببرم واین اشتباه ازمن بود که دوباره آن بی ادبی را درخصوص گوشه وهمگوشه بخاطرشما بیاورم ودلخوری گذشته را تجدید کنم ، اما چنانکه گفته اند بخشش ازبزرگتراست ومضافاً اینکه آن روزها آغاز ورودم به گنجوربود ونمیدانستم با چه کسان طرفم . لطفا آن شوخی مرا بدل نگیرید و فراموش کنید . متشکرم

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر [ ۲ ] :
بخاطردارم که درخصوص این رباعی خیام با آقایی که اگراشتباه نکنم بهزاد نام داشتند و ذوق سرشاری هم صاحب بودند یکی دوفقره گفتگوی جذاب داشته ایم که تصورمیکنم آن سوابق چنانکه جناب حمید رضای عزیزفرمودند مشمول آن دو ماه ازدست شدن حاشیه ها شد ، اما مایلم جناب بهزاد عزیز بدانند که من ایشان را فراموش نکرده ام وخواستارتجدید گفتگو با ایشان که جوانی بسیارهوشمند هستند بوده ام ومحض یاد آوری به بخاطرشان میاورم که سلام وبهترین آرزوهای مرا به آن لاله رخ محترم وعزیز تقدیم بفرمایند .
حمیدرضا با نام مستعارشمس الحق .

مینا جمعه زاده نوشته:

شمس الحق جانم درود بنده بهزاد هستم و همینطور امیر و ابراهیم وعلی و تمامی اسامی گل ها و خانم ها و همه اسم هایی که بیان کننده حالات روحی آدمی هستند مانند واله و افسرده و خاکم بر سر و….و….و…اما اگر برایتان از چرایی این گونه نوشتن بگویم احتمال قریب به یقین به من حق خواهید داد و حتی شاید همدردی شما هم بهره ام گردد اما شمس الحق نازنینم وقتی شما اینگونه و با این احساسات سرشار موزه هایتان را در طبق اخلاص به مخاطبان تقیدیم میفرمایید شرط انصاف نباشد که من رویه اشتباه گذشته را تکرار نمایم پس با اجازه شما و دیگر اساتید فقط با یک نام و آن هم نام خودم مینویسم

مینا جمعه زاده نوشته:

بعد التحریر :
شمس الحق جان امیر و شکوه را هم فراموش کردم که به متن فوق اضافه میکنم

امین کیخا نوشته:

درود بر شما ، شمس الحق عزیزم .

شمس الحق نوشته:

امین کیخا جان
این بخشش شما ازاستغنای طبع تان حکایت میکند . سپاسگزارم .

شمس الحق نوشته:

بانو/ دوشیزه محترم خانم مینا ، از اظهار لطف شما متشکرم وخوشحال ، اما گیج وگول که این چه عامل یا عواملی بوده که بقول خودتان موجب چرایی انتخاب چنین روشی شده است . خوشحال خواهم شد اگربتوانید این علت ها را بفرمایید وای بسا کمک فکری حقیربیش ازیک همدردی ساده کارساز شود ، که تصورنمیکنم بخواهید آنرا درنظرگاه عام مطرح بفرمایید . آقای حمید رضا صاحب گنجور ازادرس ایمیل من مطلعند و نمیدانم چگونه ، ولی اگربخواهید آنرا دراختیار شما قرار خواهند داد تا بتوانید ازکمک های فکری من برخوردار شوید زیرا که کار و تخصص وتجربه حقیر حل مشکلات دیگران و خصوصاً جوانان است . سرفراز باشید .
بعد التحریر : اگرهم بنظرخودتان طرح موضوع درهمین گنجورامکان پذیر وبلا اشکال است چه بهتر و مطمئن باشید هرکاری که ازمن ساخته باشد برای شما دریغ نخواهم کرد .

مینا جمعه زاده نوشته:

شمس الحق جان با سپاس فکر میکنم مهم این است که متحول و دگرگون شدم ومتنبه وآگاه و بیدار .گمان میکنم مطرح کردن دلیل اینگونه نگاشتن در این فضاکار شایسته ای نیست سپاس به خاطر پیگیری های مهربانانه تان
ضمنا نشانی ایمیل بنده با همین نام mina jomezadehدر gmailموجود میباشد برای دسترسی شما و دیگر دوستان

شمس الحق نوشته:

دوشیزه / بانوی محترم مینا جمعه زاده من نمیدانم اعلام ادرس شما دراینجا تا چه حد کاردرستی بود و اما این حقیر نبودم که چنین درخواستی ازشما داشتم ، امیدوارم درمیان گنجوریان کسی که بخواهد ازاین عمل شتابزده شما سوء استفاده نماید حضورندارد ویقین دارم که این چنین است وچنین باد .
درمیان اسامی که شما فرمودید یک امیر نام هم بود وهست که روزی درفرمایشات ملاطفت بارشان به حقیر فرمودند که شانزده سال دارند وهم چند سخن محبت آمیزدیگرهم ازایشان بخاطر دارم و حال که شما ازشکوه و از امیر یاد فرمودید که هردو نام بسیارخوش ذوق و با استعداد و خردمند بودند . آیا شما هم سرکارخانم جمعه زاده شانزده سال دارید ، که دراینصورت امیدوارم برای شما پدربزرگ خوبی باشم با عرض سلام واحترام به پدر و پدربزرگ گرامی سرکار .
آنچه حقیر را شگفت زده کرده است این نام فامیل شماست که نامی بسیارعجیب ونا معمول است . آیا میتوانید وجه تسمیه این نام را بفرمایید وبدانید که قصد حقیرجسارت وبی حرمتی به نام خانواده محترم شما نیست وچنین مباد که تنها ازسرکنجکاوی است وبس ودراینصورت آیا نامهای مشابه دیگری چون شنبه زاده وغیره هم موجود است که شما ازآن مطلع باشید . ارادتمند شما حمیدرضا ملقب به شمس الحق .

مینا جمعه زاده نوشته:

شمس الحق جان کسی که شانزده ساله بود و با شما بحث میکرد اگر خاطر شریفتان باشد محمد نام داشت و امیر نبود .واما اینکه من ۲۹سال دارم ووجه تسمیه فامیلم را هم نمیدانم اما در محل زندگی ام از نزدیک کسانی با نام خانوادگی شنبه زاده میشناسم .

ناشناس نوشته:

جناب شمس الحق و خانم مینا لطفا از درج حاشیه های غیر مرتبط خودداری بفرمایید و حیف این فضای ادبی که شما آنرا به محیط گفتگو و چت تبدیل کرده اید

شمس الحق نوشته:

سرکارخانم مینا [ اگراجازه داشته باشم شما را با نام کوچکتان مورد خطاب قرار دهم ] ازپاسخ فوری واطلاعاتی که به حقیر دادید بسیار متشکرم . حق با شماست وایشان آقای محمد بودند که اگربازاشتباه نکنم با اسامی دیگری مثل رهگذر هم تماس میگرفتند واین تشابه کارشان با شما بود که موحب بروز خطای حقیر شد . قطعاً استحضاردارید که نام حقیرهم حمیدرضا است و دوستان حمید می خوانندم و به جهت پیشگیری ازخلط این نام با جناب حمید رضا صاحب گنجور وچند حمید دیگر در مقطعی از زمان نام مستعار قدیمی خود شمس الحق را مورد استفاده قرار دادم . سربلند باشید .
بعد التحریر : اجازه بفرمایید که این مکالمه را که برخلاف قوانین جاری گنجوراست که قرار است درخصوص شعر مورد نظر باشد و نیست ، درهمین جا پایان داده و اگراین افتخارحاصل شد که با ایمیل شما تماس بگیرم ، درآنجا خدمتتان عرض خواهم کرد که علت عدم تمایلم به اعلام ادرس ایمیل ، مثل آنچه شما کردید وایضاً عدم حضور واستفاده از فیس بوک ومشابهاتش چیست .

شمس الحق نوشته:

دوست عزیزم جناب ناشناس
البته درخصوص گفتگو با سرکارخانم مینا حق مطلقاً با حضرتعالیست ، اما اگراجازه داشته باشم چند نکته کوچک به فرمایشات حضرتعالی اضافه کنم . اول آنکه اخطاری که جنابعالی به حقیروسرکارخانم داده اید خود مشمول همین قاعده ایست که خود نیزآنرا نقض فرمودید وبواقع عمل شما را نقض غرض گویند . دیگرآنکه همانطورکه ملاحظه میفرمایید صاحب وگرداننده این سایت دربالا فرموده اند که موارد غیرمرتبط حذف میگردد ولذا اگرچیزی حذف نشده لابد است که نافی مقصود نبوده است وآخرهم آنکه این گفتگو نه چنان است که حضرتعالی فرض فرموده اید وماهیتی کاملاً ادبی دارد و هدفش تعلیمات ضروریست که کس یا کسانی بدان نیازدارند و حقیرازطرف ایشان ومسؤلین این سایت جهت این امرصاحب صلاحیت لازم شناخته شده ام ، همچنانکه شغل وکار و فعالیت حرفه ای جاری حقیر در سی سال اخیر جز این نبوده است . سربلند وشادکام باشید . حمید رضا گوهری

شمس الحق نوشته:

مینا جمعه زاده عزیز
اگرجناب ناشناس رخصت بفرمایند عرض میکنم که ازآنجا که سواد کامپیوتری حقیر درحد کلاس اکابر است [ مشابه الباقی سوادی که خیال میکنم دارم ] کوشش حقیر برای ارتباط با ایمیل شما گویا قرین به موفقیت نبوده است . درهرحال ازاین بابت متأسفم اما ، یافتن آدرس ایمیل حقیر با اندک هوشی بسیار آسان است .

بهرام مشهور نوشته:

مصرع اوّل از بیت دوّم را اینگونه نیز نوشته اند :
وانگاه من و تو بنشسته در ویرانی

پ ر نوشته:

شهرت بیشتر خیام در جهان به خاطر حماقت مردم نیست بلکه به دلیل اینست که خیام سخنش را کوتاه و در حد فهم همه گفته . حتی حافظ و سعدی هم خیلی جا ها همان حرف های خیام را زده اند

نیشابوری نوشته:

دوستان همانطور که مشاهده میکنید کسانی که اسم خودشان را به اصطلاح الحق گذاشته اند و بر بزرگانی مثل خیام خرده میگیرند چگونه در این صفحه چهره اصلی خود را به نمایش گذاشته اند؟؟

دیلمى نوشته:

درود برخی دوستان خیلی بهشون فشار اومده حکیم شهرت جهانی دارند و با سخنان یاوه دانش خودشون رو به رخ میکشند افرین حال فرض کنید حکیم در وصف ولایت و امامت میسرود و خدا را ستوده و نوشابه سیاه براش وا میکرد انوقت باز هم همین سخنان در میان بود و جالبتر انکه اندیشمندان امریکا وغرب مشتی بیسواد هستند و درکی که اساتید دارند انها ندارند

حسین کرمانشاهی نوشته:

با سلام
به نظر بنده این رباعی خیام شباهت بسیاری از لحاظ معنایی با این بیت از حافظ دارد که می فرماید:
گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است/
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

پاینده باشید

کانال رسمی گنجور در تلگرام