گنجور

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

 
خیام
خیام » رباعیات
 

دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

با درود وسپاس فراوان
مصرع اول بیت اول بدینگونه صحیح است:
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

جهانگیر نوشته:

با سلام

منظور چیست از؟ ” آخر کم از آنکه من بدانم که کیم؟ “

یاشار نوشته:

جهانگیر عزیز منظور این است که پایان زندگی آنقدر نزدیک است که من فرصت شناخت خودم را ندارم.

Hossein Mansoury pour نوشته:

نقد و انتقاد
نوشته ی ح. م. رهگشا
در سالهای پیش، تمام موجودات جهان را به سه بخش جماد، نبات و حیوان تقسیم میکردند و درگفتارهای آموزشی کمابیش، عناصر اربعه، خاک، آب، آتش و باد را اجزاء ترکیب کننده ی آن سه بخش میشناختند. بتدریج و به یاری دانشمندان، انرژیها، گازها، عناصر شیمیایی، امواج نامرئی مخابراتی و انعکاسی، اشعه ی گوناگون اکتشافی، صداها، تصویرها و غیره شناخته شدند و قدم به عرصه ی زندگی انسان گذاردند.
دگرگونیهایی که از گذشته تا امروز در زندگی انسان روی داده است، نتیجه ی همین شناختهای دیروز و امروز است که آنهارا به نام “دانش” میشناسیم. امروز آنانکه قلم بدست میگیرند و میخواهند در باب آگاهی یا آموزش دیگران چیز بنویسند، ناچار باید استفاده از دانشهای جدید را نیز در آثارخود منظور دارند

در تابستان امسال یک روز با خانمی هوشمند و محترم که هیچش از پیش نمیشناختم، ملاقاتی داشتم. از رفتار و گفتارش وقار و شخصیت ممتاز یک خانم فرهیخته پیدا بود. میگفت تا کنون سه مقاله از نوشته های مرا خوانده است. تقریبا بی پرده و صریح و در عین حال با کلامی که از فحوای آن نوعی انتقاد نه چندان ملایم استشمام می شد، گفت آقای محترم! من که همیشه کتاب و مقاله میخوانم و خواندن سرگرمی من شده است، در نوشته های شما به مطالبی برخورده ام که تا کنون در جایی نخوانده و نشنیده ام. پرسیدم مثلا؟ گفت مثلا شما از رویا و نادرست بودن تعبیر خواب، از طبیعت و تعریف آن، خلاف آنچه در باور مردم هست، از روح و آمیخته بودن آن با جسم و … نوشته اید و خیلی به آنها شرح و بسط داده اید. دغدغه ی شما چیست؟ میخواهید چه معنایی را توضیح دهید؟! خیلی از نرمگویی و در عین حال از صراحت بیان او خوشم آمد. تشکر کردم و پرسیدم شما خودتان هم مینویسید؟ گفت نه. اما فرض کنید که من هم مقاله نویس هستم. چه فرق میکند؟

گفتم فرق میکند. تا چه بنویسید و برای که بنویسید؟!! “تفاوت از زمین تا آسمان است” اینکه فقط چند مقاله یا کتابهای متعدد بنویسید، خیلی فرق نمیکند. اما هرکه به هرمقدار بنویسد، در حد خود مسوول است حتی اگر فکاهی و جوک بنویسد. آنکه در نوشته های خود، گام در مسیر آموزش فکری همگان می نهد، وجدانا و عقلا در قبال همه ی مردم جهان متعهد است. مسوول است تا معانی و عبارات خود را دقیقا کنترل و مانند معادلات ریاضی، معلوم و مجهول قضایا را معرفی کند

سرکارخانم، من کوشیده ام تا طبیعت را که تا کنون هیچگاه برای آن تعریفی ندیده و نشنیده ام، بر مبنای شناختهای علمی امروز، تعریف کنم. سعی کرده ام همانطور که در فیزیولوژی، جسم انسان را تشریح میکنند و اعضاء و اجزاء را از یکدیگر باز میشناسند و میشناسانند، روح را؛ روح نامرئی اما موجود را که در تمام جانداران زنده هست، هم بر آن مبنا توضیح دهم. اینها بعضی از دغدغه های فکری من بوده است که سالها در موردشان اندیشیده ام و نتیجه ی آن همین دوسه مقاله است که شما خوانده اید. خیلی دلم میخواست، کسانی دغدغه ی شناخت این موارد را که بعضا هنوز هم در من هست، می داشتند، به پرسش ها پاسخ میدادند و مینوشتند تا من مجبور نباشم، خلاف میل خود، از این سیاق مطلب بنویسم یا با کسی محاجه کنم

بسیار کسان هستند که میخواهند حقیقت و تعریف درست و دقیق بعضی از موجودات کمتر شناخته یا ناشناخته را بدانند. هستند کسانی - و البته باید باشند - مانند خیام که میخواهند بدانند که خود کیستند یا چیستند.

“دشمن به غلط گفت که من فلسفیم + ایزد داند که آنچه او گفت نیم ”
“لکن چو به این غم آشیان افتادم + آخر کم از آنکه من بدانم که کیم؟ ”
خانم خوب، قبول کنید که جهان امروز، جهان پیشین نیست. انسانها کما کان میخواهند بدانند. اما دانشها تغییر یافته اند. دانش انسان تا همین یکصد و پنجاه یا دویست سال پیش، بر شناخت همه ی امکانات و نیروهایی که طبیعت به رایگان در اختیار انسان میگذارد، اشراف نداشته است. انسانهای آن زمان در حال وهوای بی دانشی یا کم دانشی، اگر نمیدانستند یا کم میدانستند، معذور بودند. در این مورد از ایام کودکی خود، خاطره ای دارم.

یک روز با خواهرم که قدری از من بزرگتر بود و با بچه های خاله ام، به باغ بیرون شهر دائیمان رفته بودیم که با بچه های آنها بازی کنیم. به دائیمان آق دایی و به همسر او، زن آقدایی میگفتیم. آن روز تا شب و تا عصر روز بعد آنقدر باران آمد و آنقدر سیلاب در باغ راه افتاد که زن آقدایی به وحشت افتاد. در آن باغ دو سه کارگاه قالیبافی هم بود. چند زن و مرد بافنده که همانجا منزل داشتند، برای دایی ما قالی میبافتند. کارگران به زن آقدایی پیشنهاد کردند که هرچه مس و طاس میراثی در باغ هست، بیاورند و حاضران هریک با چوب یا هروسیله ی دیگر بر آن مس و طاس ها بکوبند و رو به آسمان، ندبه و دعا کنند تا باران بند آید. هیچکس نمی پرسید که این راهنمایی کارگران بر چه معیار و مبنایی قرار دارد؟!! همینکه گفته شده است پس درست است و باید انجام داد!!؟ برای ما که بچه بودیم، شرکت در آن مراسم و شنیدن موسیقی خاصی که از نواختن بر ظروف مسی حاصل میشد، تفریحی کودکانه و خوش آیند بود.

بعد از ظهر داییمان که به شهر رفته و با الاغ مخصوص خود، خیس و باران خورده برگشته بود، برهمه ی ما کوچک و بزرگ، نهیب زد که چه میکنید؟!! جمع کنید این بساط مسخره را، حالا دیگر کارتان بجایی رسیده است که به دستگاه آفرینش امر و نهی میکنید؟!! کفر میگویید؟!! شما را چه به این فضولیها!!؟

در این حال افراسیاب نوکر تیره پوست و میانسال آقدایی، که همیشه از خانه تا حجره و بالعکس اورا همراهی میکرد و احیانا راننده و دهنه دار الاغ هم بود تا به خودش و راکبش آسیب نرساند، زورش به ما بچه ها رسیده بود. هی سرکوفتمان میزد، فسقلیهای کافر، میدانم باهاتان چکار کنم، آخر ببینید من فقط چند ساعت از اینجا دور بودم، شما ریزه میزه ها چه دسته گلهایی به آب داده اید؟؟

دایی من، مردی سخت مذهبی و معتقد و از این جهت زبانزد آشنایان بود. در بین اقران و اقوام تنها او بود که دروس مکتبی آن زمان را به پایان رسانده و به اصطلاح، ملا یعنی تحصیلکرده بود. اما امروز، هر چند که به گفته ی سعدی، “همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.” خیلی از میزان بی دانشیها کاسته شده است. در جهان هیچکس معذور نیست که بر دانسته های پیشین خود بسنده کند. زمان، زمان خود آگاهی و بیشتر دانستن است. باید تلاش کرد. باید آموخت. به تاکید حافظ باید بیدار بود

“کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش + کی روی، ره زکه پرسی، چه کنی، چون باشی؟ ”
“نقطه ی عیش نمودم به تو، هان سهو مکن + ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی ”

همین دانش هوا شناسی را که هر روز چند بار، پیش بینی جریان هوا را برای چند روز یا هفته ی آینده اعلام میدارد، با کوبیدن بر مس و طاس میراثی و امثال آن مقایسه کنیم

شما خانم محترم، آیا هرگز تعریف طبیعت را - که طبیعت چگونه و چکاره است و جنس آن از نوع چیست؟؟ - در جایی دیگر خوانده یا شنیده اید؟! آیا شما که خود یک موجود طبیعی هستید، نباید در این عصر دانش و بیداری، تعریفی از طبیعت داشته باشید؟ نباید نیرویی را که دائما سلولهای شما را میسازد یا باز سازی میکند، بشناسید؟” آخر کم از آنکه خود بدانید کی اید؟! ”

آیا شما که خود جزیی از جهان طبیعی هستید، جریان طبیعت را که چند سال با نیروی آن زنده اید، حرکت میکنید، میبینید، میشنوید، تعقل و تفکر میکنید،نفس میکشید، و “هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید، مفرح ذات ” در وجود خودتان حس نمیکنید؟! و به عقل، در نمییابید؟!

من نظر خودرا در ماهیت طبیعت به روشنی نوشته ام. هم در آنجا نوشته ام که جهان هستی، متشکل از دو جزء است، یکی طبیعت که خود موج فعل و حرکت خود کار و سازنده است؛ دیگری جهان طبیعی، که ساخته ی دست طبیعت است. واین هر دو ( طبیعت و جهان طبیعی ) همواره با هم هستند و غیر قابل انفکاکند. با مثالهای روشن و با استناد به نظر و نوشته ی دانشمند معروف، “زیگموند فروید” نوشته ام : رویا، مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است و هر گز از آینده خبر نمیدهد. شما میتوانید در رویاهای خود دقت و منصفانه قضاوت کنید. نوشته ام که: نطفه ی جانداران، موجود ذره بینی زنده؛ و مرکب از جسم و روح است که به صورت طبیعی تولید میشود. اگر باور ندارید، به کتابهای فیزیولوژی جانوری و به فیزیولوزیستهای انسانی و حیوانی مراجعه کنید. اما لطفا آن سه مقاله ی مرا یکبار دیگر با دقت بیشتر بخوانید، بسنجید و نقد کنید. شاید نظر من درست باشد. با خرده گیریهای تنها، یک گام هم پیش نمیرویم. فقط درجا میزنیم.

اقرار میکنم که خیلی کمتر از آنچه نمیدانم؛ میدانم. اما به تجربه در یافته ام و به روشنی میدانم که آنچه سبب آمادگی و شفافی اذهان و توجیه افکار موافق و مخالف در آثار و نوشته های گوناگون میشود، همین خرده گیریهای عالمانه است که لزوما باید صورت گیرد و ممنونم که شما با صراحت آن را در مورد مقالات من اعمال میکنید

از صحبت دوستی به رنجم + که اخلاق بدم حسن نماید”
عیبم هنر و کمال بیند + خارم گل و یاسمن نماید
“کو دشمن شوخ چشم چالاک + تا عیب مرا به من نماید
اگراز حضرت سعدی اجازه میداشتم، بیت آخر قطعه ی بالا را، به صورت زیر تغییر میدادم
“!……..کو منتقد امین بی باک؟ + تا”
انتقادگران، اگر با مراعات امانت، پاکدلانه اما صریح و بی پروا؛ در بررسی مقالات و نوشته ها، کنجکاوی و باریک بینی کنند، عملشان قطعا در زمره ی نقد و تنقیح مقالات و آثار، شمرده میشود. آنان نه دشمنان شوخ چشم، که دوستان اصلاحگر، محترم و ارزشمندند.

خانم گرامی؛ من خود پرسشهای فراوان دارم که شما قطعا در آن مقالات خوانده اید. تا زنده ام اگر پاسخ سوالات خود را در نیابم، همواره طلبکار دانش و دانشمندان و در جستجوی دانستن نادانسته های خود هستم. هرگز موضعی و محلی نمینویسم. “سخن مرا روی با صاحبدلان جهان است” با آنانکه تفکر منطقی و تعقل را، وجهه ی همت خود قرار میدهند و در تولیدات فکری، مناظرات و آثارخود، هرگز به حریم منطق، علم و عقل تجاوز نمیکنند.

Comments
Copyright 2011 by H. M. Rahgosha

شکوه نوشته:

نقد در گذشته در حوزه اقتصاد کاربرد داشته بعدها کم کم به ادبیات کشیده شده .نقد معنی خرده گیری و برداشت دارد و criticismرا غیب جویی معنی کرده اند واز criterionو از krinein یونانی به معنی محک و سنجش گرفته شده که معیاری بوده برای تشخیص طلا یا درهم سره از ناسره ..

شکوه نوشته:

درباره نقد کتاب ارزشمندی داریم از دکتر فضیلت به نام اصول و طبقه بندی نقد ادبی

شکوه نوشته:

عیب جویی

بهرام مشهور نوشته:

در پاسخ به جهانگیر عزیز : آخر کم از آنکه من بدانم که کیَم ، یعنی دستکم و حداقل من نباید بپرسم و بدانم که چه کسی ( یا چه چیزی ) هستم ؟ آخر این حق من نیست ؟ اینرا با گلایه می گوید . گویا در زمان او آنقدر عوام ابله بوده اند که دانشمندان را بعنوان فلسفی مسخره می کرده اند

بهرام مشهور نوشته:

منظور از غم آشیان یعنی آشیانه غم ، نیز دنیا هست

یه نفر نوشته:

فکر کنم منظور از مصرع اولش که میگه دشمن به غلط گفت که من فلسفیم این باشه که علم فلسفه اگر با عقل بسیاری بالایی واردش نشوی یقینا مرتد خواهد شد شاید منظور خیام این بوده که میگه من مسلمانمو دشمنان به من میگویند کافرم در حالی خدا میداند که انچه اینان میگویند نیستم و من مسلمانم.

علی سهرابی نوشته:

صورت درست مصرع آخر:
آخر کم از آنم که بدانم که کیم
یا
آخر کم از آن ام که بدانم که کی ام
یعنی آیا به عنوان یک انسان حق ندارم بدانم که کی هستم، یعنی از کجا آمده ام، اکنون مجابم، و به کجا خواهم رفت؟ یعنی آیا حق پرسش از هستی خود را ندارم.

علی سهرابی نوشته:

اصلاح: اکنون کجایم

کانال رسمی گنجور در تلگرام