گنجور

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

 
خیام
خیام » رباعیات
 

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

احمد شاملو » رباعیات خیام » جامی است که عقل آفرین می زدنش

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کامیار نوشته:

در مصرع دوم ازبیت اول باید نوشت..
صد بوسهی مهر بر جبین میزندش

با سپاس

پاسخ: با تشکر، نسخه‏ی تصحیحی «محمدعلی فروغی/قاسم غنی» همین است (…صد ز مهر …)، به همین لحاظ تغییری اعمال نشد.

شهبازی نوشته:

جامی است که عقل ، آفرین میزندش یا
“”"”"”"”"”"”"”"” عق آفرین( افریننده عقل ) میزندش ؟

به نظر می رسد مورد دوم درست باشد

سعید م نوشته:

از اونجایی که خیام انسان رو به جام و یا به کوزه تشبیه می کند و خدا رو به کوزه گر
این شعر ایم معنی رو معنی رو می ده که خدا چنین انسانی رو می افرینه که همه ستایشش می کنند بعد بر زمین می زندش
به نظر شما اگه کوزه گر کوزه بسازدو باز بر زمین بزندش دیوانه نیست؟

عابد نوشته:

خود خیام می گوید: وقت سحر است خیز ای طرفه پسر/پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر
کاین یکدم عاریت در این کنج فنا/بسیار بجویی و نیابی دیگر*******
در خواب بدم مرا خردمندی گفت/کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟/می خور که به زیر خاک می‌باید خفت********
بر شاخ امید اگر بری یافتمی/هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود/ای کاش سوی عدم دری یافتمی******
دریاب که از روح جدا خواهی رفت/در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای/خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت******
یک قطره آب بود با دریا شد/یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست/آمد مگسی پدید و ناپیدا شد***********
پس خیام خودش اهل شب زنده داری و اهل دل و ذکر بوده، سر رشته وجود هستیش را می دانست ، می دانست انسان از جسم و روح است و پس از مرگ روح باقی می‌ماند و همچون قطره جدا شده از دریا، به خدا می پیوندیم.پس او می خواهد خوابیده ها را بیدار کند و تلنگری به مادیگران و ماتریالیستها بزند تا بیشتر فکر و اندیشه کنند ولی جوری بیان می کند که خواننده به راحتی مطلب را نگیرد بلکه باید همه شعر هایش را بخواند و بسیار تفکر نماید، همانطوری که خودش گفت:
هر راز که اندر دل دانا باشد/باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در/آن قطره که راز دل دریا باشد
اعتقاد به معاد و جاودانگی به انسان آرامش مى بخشد، از فشارهائى که در طریق انجام مسئولیت ها بر او وارد مى شود نه تنها رنج نمى برد که از آن استقبال مى کند، همچون کوه در برابر حوادث مى ایستد، در برابر بى عدالتى ها تسلیم نمى شود، و مطمئن است کوچک ترین عمل نیک و بد، پاداش و کیفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسیع تر که خالى از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مى یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مند مى شود.
ناراحتی از مرگ یکی از علل پیدایش بدبینی فلسفی است . فلاسفه بدبین ، حیات و هستی را بی هدف و بیهوده و عاری از هر گونه حکمت تصور می‏کنند . این تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حیرت ساخته و احیانا فکر خودکشی را به آنها القاء کرده و می‏کند ، با خود می‏اندیشند اگر بنابر رفتن و مردن‏ است، نمی‏بایست می‏آمدیم ، حالا که بدون اختیار آمده‏ایم این اندازه لااقل از ما ساخته هست که نگذاریم این بیهودگی ادامه یابد ، پایان دادن به‏ بیهودگی خود عملی خردمندانه است (خودکشی)
نگرانی از مرگ زاییده میل به خلود و جاودانگی است ، و از آنجا که در نظامات طبیعت هیچ میلی گزاف و بیهوده نیست ، می‏توان این میل را دلیلی‏ بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . این که ما از فکر نیست شدن رنج می‏بریم‏ خود دلیل است بر اینکه ما نیست نمی‏شویم . اگر ما مانند گلها و گیاهان ، زندگی موقت و محدود می‏داشتیم ، آرزوی خلود به صورت یک میل اصیل در ما بوجود نمی‏آمد . وجود عطش دلیل وجود آب است . وجود هر میل و استعداد اصیل دیگر هم دلیل وجود کمالی است که استعداد و میل به سوی آن متوجه‏ است .
مولوی: پیل باید تا چو خسبد اوستان /خواب بیند خطه هندوستان
خر نبیند هیچ هندستان به خواب /خر زهندستان نکرده است اغتراب
ذکر هندستان کند پیل از طلب /پس مصور گردد آن ذکرش به شب
مرگ ، نسبی است
اشکال مرگ از اینجا پیدا شده که آن را نیستی پنداشته‏اند و حال آنکه‏ مرگ برای انسان نیستی نیست ، تحول و تطور است ، غروب از یک نشئه و طلوع در نشئه دیگر است ، به تعبیر دیگر ، مرگ نیستی است ولی نه نیستی‏ مطلق بلکه نیستی نسبی ، یعنی نیستی در یک نشئه و هستی در نشئه دیگر .
دنیا ، رحم جان
طفل در رحم مادر به وسیله جفت‏ و از راه ناف ، تغذیه می‏کند ، ولی وقتی پا به این جهان گذاشت ، آن راه‏ مسدود می‏گردد و از طریق دهان و لوله هاضمه ، تغذیه می‏کند . در رحم ، ششها ساخته می‏شود اما بکار نمی‏افتد و زمانی که طفل به خارج رحم منتقل شود ، ششها مورد استفاده او قرار می‏گیرد.
شگفت آور است که جنین تا در رحم است کوچک ترین استفاده‏ای از مجرای‏ تنفس و ریه‏ها نمی‏کند ، و اگر فرضا در آن وقت این دستگاه لحظه‏ای بکار افتد ، منجر به مرگ او می‏گردد ،
استعدادهای روانی انسان ، بساطت و تجرد ، تقسیم ناپذیری و ثبات نسبی من انسان ، آرزوهای بی پایان ، اندیشه‏های وسیع و نامتناهی او ، همه ، ساز و برگهایی است که متناسب با یک زندگی وسیع تر و طویل و عریض تر و بلکه جاودانی و ابدی است . آنچه انسان را غریب و نامتجانس با این جهان فانی و خاکی می‏کند همین هاست . آنچه سبب شده که انسان در این جهان حالت نِیی داشته باشد که او را از نیستان بریده‏اند ، از نفیرش مرد و زن بنالند و همواره جویای سینه‏ای شرحه شرحه‏ از فراق باشد تا شرح درد اشتیاق را بازگو نماید همین است . آنچه سبب شده انسان خود را بلند نظر پادشاه سدره نشین بداند و جهان را نسبت به خود کنج محنت آباد بخواند و یا خود را طایر گلشن قدس و جهان را دامگه حادثه ببیند همین است.
دنیا ، مدرسه انسان
دنیا برای بشر نسبت به آخرت مرحله تهیه و تکمیل و آمادگی است . دنیا نسبت به آخرت نظیر دوره مدرسه و دانشگاه است برای یک جوان ، دنیا حقیقتا مدرسه و دار التربیه است.
یعنی دنیا که تلفیق و ترکیبی از موت و حیات است آزمایشگاه نیکوکاری بشر است.باید توجه داشت که «آزمایش» خدا برای نمایان ساختن استعدادها و قابلیّتها است. نمایان ساختن یک استعداد همان رشد دادن و تکامل دادن آن است. این آزمایش برای پرده برداشتن از رازهای موجود نیست، بلکه برای فعلیّت دادن به استعدادهای نهفته چون راز است. در اینجا پرده برداشتن، به ایجاد کردن است. آزمایش الهی، صفات انسانی را از نهانگاه قوّه و استعداد به صفحه فعلیّت و کمال بیرون می‌آورد. آزمایش خدا تعیین وزن نیست، افزایش دادن وزن است.
اینکه برخی از افراد بشر حیات و زندگی را لغو می‌پندارند بدین جهت است که آرزوی جاوید ماندن دارند و این آرزو را غیر قابل تحقق می‌پندارند. اگر آرزو و میل به جاوید ماندن نبود، حیات و زندگی را لغو و بیهوده نمی‌دانستند
انسان غیر مؤمن به حیات ابدی‏ میان ساختمان وجود خود از یک طرف و اندیشه و آرزوی خود از طرف دیگر ناهماهنگی می‏بیند ، با زبان سر می‏گوید : پایان هستی نیستی است و همه‏ راهها به فنا منتهی می‏شود پس حیات و زندگی لغو و بیهوده است ولی با زبان استعدادها که رساتر و جامع تر است می‏گوید : نیستی در کار نیست‏ ، راهی بی پایان در پیش است ، اگر زندگی من محدود بود با استعداد جاودان ماندن و آرزوی جاودان ماندن آفریده نمی‏شدم .

بهروز بیضایی نوشته:

این کوزه گر دهر که چنین جام لطیف

هربار که ساخت، بر زمین می زندش

دارد هدفی ز سازش و شکستنش

هربار که ز مهر، بر زمین می زندش

رامین راقب نوشته:

جامیست که عقل آفرین می زندش
(خیام در این مصرع به روشنی اشاره میکند به حدیث اول ما خلق الله العقل و همچنین آیه مبارکه فتبارک الله احسن الخالقین )
صد بوسه زمهر بر جبین می‌زندش
(و آنگاه که خداوندآدم را خلق کرد به فرشتگان فرمان داد تا به او سجده کنند وجبین برخاک بسایند و همه فرشتگان اطاعت کردند الا ابلیس سوره بقره آیه ۳۴ )
این کوزه گر دهر چنین جام ظریف
(و خداوند که انسان را از آب و خاک آفریده است به این ظرافت )
می سازد و باز بر زمین می زندش
(و چه زیبا خیام این مفسر بزرگ قرآن آیه انا لله و انا الیه راجعون را برای درک اهل ظرافت به شعر در آکرده است )
و چه کج خیالان که خیام را کافر ماتریالیست و … می خوانند

علی سمراد نوشته:

جامی است که عقل آفرین می زندش
سد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
/پس کوزه گرش، چرا چنین جام لطیف/
/پرسم که چرا کوزه گر این جام لطیف/
می سازد و باز، بر زمین می زندش؟

ستاره نوشته:

و شاید اشاره به تولد و مرگ بیگ بنگ ها …

juki نوشته:

با سلام و عرض احترام
برای اون بزرگوارایی که مثل آقای راقب به معنا توجه دارند ، نه صرفاً ظاهر،که ابهامی نیست و به قول حضرت مولانا :دانه معنی بگیرد مرد عقل - ننگرد پیمانه را گر گشت نقل….
ولی اون عزیزانی که ظاهر رو می بینن اگه مصرع آخر رو با حالت سوالی بخونن(که همینطور هم باید باشه)قضیه حله.
می سازد و باز، بر زمین می زندش؟
(نقل آقای علی سمراد عزیز)

علی نوشته:

با سلام منظور از جام همان مرگ است که عقل انسان های کامل مثل علی ع با اشتیاق به سمتش می ره و بیت دوم اینکه خدا این انسان رو افریده و بعد هم دوباره در مدت معین دوباره خاکش میکند

فرزین نشاطی نوشته:

ما به فرزندانمان ،به سنتهایمان ،به جامعه و به القاب و ارزشهای اجتماعی مان،
به تقواهای کوچک خویش چنگ زده ایم و چسبیده ایم . زیرا که خواهان امنیت و ثبات هستیم . بهمین جهت از مرگ می ترسیم . ما از ازدست دادن چیزها می ترسیم . اما زندگی آنچیزی نیست که ما مایلیم باشد .
چرا از طبیعت الهام نمی گیریم . برف ها ذوب می شود . پرندگان می میرند . درخت ها توسط طوفان از ریشه کنده می شوند . ولی ما می خواهیم هر آنچه بما رضایت می دهد دوام و ثبات داشته باشد .
خیام می فرماید :
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش

آیا ما می توانیم همانند کوزه گر دهر ، ساخته های ذهنی خود را بر زمین بزنیم ؟
از قبول اینکه زندگی هر آنچیزی که در عمل است ، خودداری می کنیم .
زندگی مانند رودخانه ایست متلاطم که همواره در حال حرکت است . اما ما با چسبیدن به عقاید امن و بدون ریسک سنت و فرهنگ و دانستگی ها و دارایی ها و تقوا و اعمال ثواب خود دیواری در اطراف خویش بنا کرده ایم و همواره در ترس زندگی می کنیم که مبادا اعمال ثواب را از دست بدهیم . آبرو و شخصیت اجتماعی را از دست بدهیم . مبادا مورد هجوم فرهنگهای دیگر قرار بگیریم . یک بار نشده است که کتب مقدس کهن را در دست بگیریم و مطالعه کنیم . فرهنگ خود را از همه بالاتر می دانیم و شک را شرک می پنداریم . همواره از خود و سنت هایمان رضایت کامل داریم . هر آنچه بما گفته شده بی بروبرگرد قبول می کنیم .
رودخانه زندگی هیچ مکان استراحتی ندارد اما ما دوست داریم آسایش و استراحت داشته باشیم . تعقیب اقناع خویش صرفا دعوت بسوی اندوه و بدبختی است .
مولانا : جمله بیقراریت از طلب قرار توست .

روفیا نوشته:

استاد گرانمایه ای داشتم که پیشنهاد میکرد بیت دوم را با لحن پرسشی بخوانیم :
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش ؟؟
یعنی آیا تو باور میکنی کوزه گر دهر چنین جام لطیفی را با این همه توازن و ظرافت و زیبایی با این نقوش مینیاتور تحسن برانگیز بسازد تا بعد آنرا بر زمین بکوبد ؟؟

بی سواد نوشته:

این همه داستان است برای تبریه این بزرگمرد از اتهام بی دینی
هر گونه که بخوانیم تردید در آفرینش به روایت ادیان است، مگر که با نشانه پرسش بیهودگی این گونه آفرینش را نیز به رخ میکشد.

روفیا نوشته:

من بر این پندارم که با نشانه پرسش میتوان اینگونه تعبیر کرد که آیا چنین جامی که هر عقلی آن را تحسین میکند را میسازند که نیست و نابودش کنند ؟

پیام نوشته:

همه ی مصرع ها اخباری ست
اگر پرسشی بود ، آیا ، مگر یا نظایر اینها را میآورد
مثلاً :
این کوزه گر دهر ” مگر “ جام لطیف
میسازد و خویش بر زمین میزندش؟
یا:
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
کی سازد و این چنین زمین میزندش؟
خیام بهتر میتوانست تصحیح کند
پس هم میسازد و هم بر زمین میزند
که اگر بر زمین نزند چرخ نظام نمی گردد

عباس نوشته:

خیام اولین آتئیست تاریخ

Hamishe bidar نوشته:

مطابق آخرین تحقیقات، عمر خیام در پنجشنبه ۱۲ محرم سال ۵۲۶ در سن ۸۳ سالگی در نیشابور درگذشت. امام محمد بغدادی ـ داماد خیام ـ مرگ وی را چنین حکایت می‌کند، مطالعة الهی از کتاب الشفا می‌کرد، چون به فصل واحد و کثیر رسید، خلال دندان طلایی را که با آن دندان پاک می‌کرد، در میان اوراق موضع مطالعه نهاد و گفت مرا که جماعت را بخوان تا وصیت کنم. چون اصحاب جمع شدند و به شرایط وصیت قیام نمودند، به نماز مشغول شد و از غیر اعراض کرد تا نماز [خفتن بگذارد و روی بر] خاک نهاد و گفت: اللهمانی عرفتک علی مبلغ امکانی، فاغفرلی، فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک. یعنی خدایا به درستی که من به اندازة توانم تو را شناختم، پس مرا بیامرز، که معرفت من به تو تنها وسیلة آمرزش من است به سوی تو. و جان تسلیم کرد.
خیام را در نیشابور به خاک سپردند، در محلی که خود پیش‌بینی کرده بود که «هر بهاری شمال بر من گل‌افشانی می‌کند.» گزارش نظامی عروضی از زیارت گور خیام «در سنة ست و خمسمائه ـ ۵۰۶ ـ به شهر بلخ در کوی برده‌فروشان در سرای امیرابوسعد جره، خواجه امام عمر خیامی، و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند، و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت از حجة‌الحق عمر شنیدم که او گفت: «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل‌افشان می‌کند!» مرا این سخن مستحیل نمود، و دانستم که چنویی گزاف نگوید. چون در سنة ثلاثین ـ ۵۳۰ ـ به نیشابور رسیدم، چهار سال بود که تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود، و عالم سفلی از او یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود.
آدینه‌ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او به من نماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد، و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده، و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده، و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود؛ و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد، که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیچ جای نظیری نمی‌دیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او در جنان کناد، به منه و کرمه.»

Hamishe bidar نوشته:

مطابق آخرین تحقیقات، عمر خیام در پنجشنبه ۱۲ محرم سال ۵۲۶ در سن ۸۳ سالگی در نیشابور درگذشت. امام محمد بغدادی ـ داماد خیام ـ مرگ وی را چنین حکایت می‌کند، مطالعة الهی از کتاب الشفا می‌کرد، چون به فصل واحد و کثیر رسید، خلال دندان طلایی را که با آن دندان پاک می‌کرد، در میان اوراق موضع مطالعه نهاد و گفت مرا که جماعت را بخوان تا وصیت کنم. چون اصحاب جمع شدند و به شرایط وصیت قیام نمودند، به نماز مشغول شد و از غیر اعراض کرد تا نماز [خفتن بگذارد و روی بر] خاک نهاد و گفت: خدایا به درستی که من به اندازة توانم تو را شناختم، پس مرا بیامرز، که معرفت من به تو تنها وسیلة آمرزش من است به سوی تو. و جان تسلیم کرد.

بی سواد نوشته:

جناب بیدار،

مایه سپاسگزاریست اگر در باره این امام محمد بغدادی و منبع این نقل قول اطلاعاتی بیشتر به من و شاید ما بدهید

Hamishe bidar نوشته:

بیسواد گرامی:
این که نوشتم از کتاب می و مینا بود.
ولی منابع دقیقتری هم هستند:
… آن گاه بیهقی حکایتی از امام عمر مربوط به روزی که در خدمت ملکشاه نشسته بود و همچنین داستان نخستین ملاقات خود را با خیام و دو سوالی که خیام درباره یکی از ابیات حماسه و یک موضوع ریاضی از او کرده بود، می آورد و می گوید:…
ادامه همان است

http://vista.ir/article/209506/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85

محسن نوشته:

چطور میشود این بیت را که میفرماید : جامی و بتی و بربطی بر لب کشت ، این هرسه مرا نقد و تورا نسیه بهشت . را با این تفاسیر قبول کرد. خیام خودش بود فکر کنم میخندید . خیام و نماز؟

محسن نوشته:

چطور میشود این بیت را که میفرماید : جامی و بتی و بربطی بر لب کشت ، این هرسه مرا نقد و تورا نسیه بهشت . را با این تفاسیر جمع کرد . خیام و نمار؟؟؟ خیام آنقدر درخشنده است و خورشید وار که نمی تواند به نفع کسی مصادره شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام