گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۱

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

کسی را از تو کامی برنیاید

که این از دست عامی برنیاید

بنا کام از لبت برداشتم دل

که از لعل تو کامی برنیاید

برون از عارض و زلف سیاهت

به شب صبحی ز شامی برنیاید

بیار آن می که در خمخانه باقیست

که کار ما به جامی برنیاید

به ترک نیک نامی کن که در عشق

نکونامی به نامی برنیاید

حدیث سوز عشق از پختگان پرس

که دود دل ز خامی برنیاید

چو نون قامتم در مکتب عشق

ز نوک خامه لامی برنیاید

بسوز نالهٔ زارم ز عشاق

نوای زیر و بامی برنیاید

چه سروست آنکه بر بامست لیکن

سهی سروی ببامی برنیاید

برو خواجو که وصل پادشاهی

ز دست هر غلامی برنیاید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام