گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۹

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

مرا دلیست که تا جان برون نمی‌آید

تاب طره جانان برون نمی‌آید

چو ترک مهوش کافر نژاد من صنمی

ز خیلخانه خاقان برون نمی‌آید

چو روی او سمن از بوستان نمی‌روید

چو لعل او گهر از کان برون نمی‌آید

نمی‌رود نفسی کان نگار کافر دل

بقصد خون مسلمان برون نمی‌آید

تو از کدام بهشتی که با طراوت تو

گلی ز گلشن رضوان برون نمی‌آید

برون نمی‌رود از جان دردمند فراق

امید وصل تو تا جان برون نمی‌آید

حسود گو چو شکر می‌گداز و میزن جوش

که طوطی از شکرستان برون نمی‌آید

ببوی یوسف مصر ای برادران عزیز

روانم از چه کنعان برون نمی‌آید

به قصد جان گدا هر چه می‌توان بکنید

که او ز خلوت سلطان برون نمی‌آید

چه سود در دهن تنگ او سخن خواجو

که هیچ فایده از آن برون نمی‌آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بزرگمهر نوشته:

ب ۱ -م ۲ به نظر می رسذ چیزی از ابتدای مصرع افتاده باشد مثلا زتاب باشد.

بزرگمهر نوشته:

ب ۸ م۲ احتمالا باید” ز ” کنعان درست باشد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام