گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۹

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید

حوریست که از روضهٔ رضوان بدر آید

دیگر متمایل نشود سرو خرامان

چون سرو من از خانه خرامان بدر آید

هر صبحدم آن ترک پری رخ ز شبستان

چون چشمهٔ خورشید درخشان بدر آید

آبیست که سرچشمه‌اش از آتش سینه‌ست

اشکم که ازین دیدهٔ گریان بدر آید

تا کی کشم از سوز دل این آه جگر سوز

هر چند که دود از دل بریان بدر آید

شرطست نه بر چشمه که بر چشم نشانند

مانند تو سروی که ز بستان بدر آید

زینسان که دلم در رسن زلف تو آویخت

باشد که از آن چاه ز نخدان بدر آید

گر نرگس خونخوار تو خون دل من ریخت

شک نیست که بس فتنه ز مستان بدر آید

آید همه شب زلف سیاه تو بخوابم

تا خود چه ازین خواب پریشان بدر آید

از کوی تو خواجو بجفا باز نگردد

بلبل چه کند گر ز گلستان بدر آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام