گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۱

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمند

ولیک پیش وجود تو جمله کالعدمند

صبوحیان سحرخیز کنج خلوت عشق

چه غم خورند چو شادی خوران جام جمند

چو گنج عشق تو دارند در خرابهٔ دل

نه مفلسند ولی منعمان بی درمند

چو قامت تو ببینند کوس عشق زنند

پریرخان که بعالم بدلبری علمند

بقصد مرغ دل خستگان میفکن دام

که طائران هوایت کبوتر حرمند

بتیغ هجر زدن عاشقان مسکین را

روا مدار که مجروح ضربت ستمند

چو آهوان پلنگ افکن ترا بینند

اگر بصید روی از تو وحشیان نرمند

دمی ندیم اسیران قید محنت باش

ببین که سوختگان غم تو در چه دمند

خلاف حکم تو خواجو کجا تواند کرد

که بیدلان همه محکوم و دلبران حکمند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام