گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

شبی که راه هم آه آتش افشان را

ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را

ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش

ز بهر درد فدا کرده است درمان را

مگر حکایت طوفان چو اشک ما بینی

که ما ز چشم بیفکنده‌ایم طوفان را

بقصد جان من آن کس که میکشد شمشیر

نثار خنجر خون‌ریز او کنم جان را

عجب نباشد اگر تشنهٔ جمال حرم

ز آب دیده لبالب کند بیابان را

بعزم کعبه چو محمل برون برد مشتاق

بسوزد از نفس آتشین مغیلان را

نوباد پای زمین کوب را بجلوه درآر

که ما به دیده زنیم آب خاک میدان را

مگو بگوی که سرگشته از چه میگردی

اگر چنانکه ندانی بپرس چوگان را

مکن ملامت خاجو که از گل صد برگ

مجال صبر نباشد هزار دستان را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رفیع زاده نوشته:

باتشکر از زحمات بسیار ارزنده اتان دربیت اخرخاجو از نظراملایی اشتباه است

کانال رسمی گنجور در تلگرام