گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۰

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

سحرگه ماه عقرب زلف من مست

درآمد همچو شمعی شمع در دست

دو پیکر عقربش را زهره در برج

کمانکش جادوش را تیر در شست

شبش مه منزل و ماهش قصب پوش

سهی سروش بلند و سنبلش پست

بلالش خازن فردوس جاوید

هلالش حاجب خورشید پیوست

نقاب عنبری از چهره بگشود

طناب چنبری بر مشتری بست

به فندق ضیمرانرا تاب در داد

بعشوه گوشهٔ بادام بشکست

سرشک از آرزوی خاکبوسش

روان از منظر چشمم برون جست

بلابه گفتمش بنشین که خواجو

زمانی از تو خالی نیست تا هست

فغان از جمع چون بنشست برخاست

چراغ صبح چون برخاست بنشست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

احمدعلی غلامی نوشته:

این غزل را می توان با غزل ۲۷ لسان الغیب حافظ مقایسه نمود که با مطلع زیر شروع می شود:
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست —— مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
حافظ تجربه عارفانه خود را با لطافت و زیبای یار بیان می کند ولی خواجو حتی اگر از ترس عقرب و زهرش صرفه نظر کنیم به زیبای و لطافت بیان حافظ نخواهد رسید.
( تاریخ: ۷ / ۱۱ / ۱۳۹۵ )

کانال رسمی گنجور در تلگرام